انجمن


امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
تو چی فکر می کنی؟
واقعا غم انگیز بود،اصلا دوست نداشتم که دیو و‌اسپنسر بمیرن2
Yesterday is HISTORY
.
Tomorrow is MYSTERY
.
Today is a GIFT
That why it is called
THE PRESENT
پاسخ
سپاس شده توسط: NecR0manCeR ، THOMAS ، Elisa.Breaker
نقل قول: اسپنسر و کافمن مسلسل ها را آتش کرده

به نظرم آتش کرده کلمه ی مناسبی نیست. فکر کنم فعال و یا اکتیو کلمه ی بهتری باشه.
نقل قول: اشتباها

کلمات فارسی رو تنوین نبندید. «اشتباهی»
نقل قول: گلوله نخورد کف کامیون دراز کشیده بود

وقتی در یک جمله که دو تا فعل وجود داره باید بین فعل و جز بعدی جمله «،» زده شه. یعنی بدین شکل
نقل قول: گلوله نخورد، کف کامیون دراز کشیده بود


نقل قول: متوجه شد که آن را قفل کرده بوده است.
 به نظرم به لطافت جمله اسیب میزنه. یک جور هایی روون خونده نمیشه. من اگه باشم اینطور می نویسم
نقل قول: متوجه شد که در قفل است.

لزوما نیازی نیست که اشاره بشه که خودش در رو قفل کرده. بعضی وقت ها بهتره جزئیات به خواننده سپرده بشه تا به لطافت نثر آسیبی نرسه.
نقل قول: ماشین از لبه ی شکسته ی پل پایین افتاد و رابین را با خود به زیر کشید.
از اونجا که زاویه تصویر از نگاه رابین دور شده فکر میکنم اگه این بخش می رفت تو پاراگراف بعدی بهتر بود.
نقل قول: در سوی دیگر، سه سرباز کافمن و شارنس ها را دیدند که به طرف چند آپارتمان مخروبه دویدند تا پناه بگیرند و کمی برای خودشان زمان بخرند.

این جمله.. یک جور هایی ابهام ایجاد میکنه. میدونم زاویه دید از طرف مل و کریس و پیرسه ولی خیلی سریع بدون اینکه حتی اظهار نظری درباره ی اون ها بشه و واکنشی نشون داده شه که بفهمیم زاویه دید از جانب اون سه تاس در جمله ی بعدی سریع بر میگردیم به زاویه دید کافمن و شارنس ها.
نقل قول: کافمن با آخ بلندی روی زمین افتاد
 به نظرم آخ برای توصیف مردی که توسط گلوله های بزرگ مسلسل زخمی شده کافی نباشه.. فریاد و یا ناله بلند بهتر میتونه توصیف کنه.

این ها تمام ایرادات جزئی و کوچیکی بود که تونستم پیدا کنم.. و می رسیم به پاراگراف های پایانی داستان.. مهم ترین قسمت همین پاراگراف ها هستن. که به معنای واقعی بار حماسی و احساسی داستان رو حمل میکنن. دیالوگ ها هوشمندانه و با کیفیت بود. به طوریکه کمبود توصیفات رو همین دیالوگ ها و صحنه های ناراحت کننده سلاخی شدن دو برادر جبران میکنن. این که کسی بتونه با چنین تصویر پردازی هایی کمبود توصیفات رو به طور کامل جبران کنه باید بهش دست مریزاد گفت. عالی بود.. شما تونستید یک فضای حماسی دراماتیک رو به خوبی به تصویر بکشید با نوشته هاتون.. و تبریک میگم بهتون بابت این کار.. این کار هر کسی نیست که بتونه چنین صحنه هایی رو با چنین کیفیت و باورپذیری و نفوذ ذهنی بیان کنه. ممنون بابت این نوشته... خیلی لذت بردم 1
با بهترین آرزو ها
[تصویر:  nppxjoj.php?AAHzfWGusAk4M0gjpqjEEA=https...60_720.jpg]
days passing and i'm waiting on the bench and pack my cigar ..a bloody smoking to forget these dark days..i'm waiting for Hydra
these days will pass.. and just the shadows will stay
the hell with those shadows..
hell with them
پاسخ
سپاس شده توسط: saiepotter ، THOMAS ، Elisa.Breaker
خب دیگه این قسمت آخره. اگر نظر نذارین دیگه واقعا نامردیه چون این آخرین نظریه که قراره بذارین. و چون آخر داستانه مطمئنم خیلی چیز ها رو میتونین تو نظراتتون بگین. کدوم قسمت بهتر نوشته شده بود، کدوم صحنه ی داستان قشنگ تر بود، پایانش چطور بود و همه ی این حرفا. مرسی که داستانمو خوندین. لطف بزرگی در حقم کردین. از همه ممنونم. 1

و در ضمن، نگاهی هم به تاپیک نظر سنجی "گسترش" بندازین. 4

قسمت 23: تجربه ی نزدیک به مرگ

آن سوی رودخانه

مل پرسید:«پس شارنس ها و جیسون چی می شن؟»
کریس همانطور که دوباره داخل کامیون بر می گشت گفت:«اونا که بچه نیستن، مل! ما باید جانسونو پیدا کنیم.»
پیرس پشت فرمان نشست. ماشین هنوز روشن بود. پیرس گاز داد و در جاده ای که مشخص بود اطرافش در بهار و تابستان سر سبز و پر از چمن و شکوفه است، به سمت شهر کوچکی در مجاورت فیلادلفیا حرکت کرد. درخت هایی که در خواب زمستانی به سر می بردند، اطراف جاده را پر کرده بودند. البته از آن جا که ماه آخر زمستان بود و کم کم به بهار نزدیک می شدند، چند جوانه ی کوچک سبز این جا و آن جا به چشم می خورد. حال پیرس حسابی به خاطر رابین گرفته بود. البته حسی بهش می گفت که آن دختر بالاخره یه جوری خودش را نجات می دهد.
هلیکوپتر همچنان بالای سرشان پرواز می کرد. مل با اخم گفت:«اینا دیگه کین؟ اصن چه مرگشونه؟» باران دیگر کم کم داشت اعصابش را خرد می کرد.
ناگهان سه سرباز دیدند که هلیکوپتر از آن ها جلو زد، ارتفاعش را کم کرد وسه نفر از آن پایین پریدند. یک مرد و دو زن. هر کدام از زن ها، در یک سمت مرد ایستاده بودند و چتری به دست داشتند که هر سه شان را پوشش می داد. یکی سفید و دیگری سیاه. زاویه ی چتر ها طوری بود که فقط بینی و دهان هایشان دیده می شد. هلیکوپتر دوباره ارتفاع گرفت و دور شد. پیرس ماشین را نگاه داشت اما پیاده نشد.
کریس و مل از پشت کامیون پایین پریدند و سلاح هایشان را بالا گرفتند. کریس بلند گفت:«هویت خودتونو مشخص کنین.»
توجه مل به دستکش های آشنایی جلب شد که به دستان مرد بودند. زیر لب گفت:«کاپیتان...»
دو زن کمی چتر ها را عقب تر بردند و مرد سرش را بالا گرفت. چشمانش با همان برق قرمز-نارنجی آشنای شوم می درخشیدند. کریس چشمانش را تنگ کرد و با خشم گفت:«جانسون!»
پیرس با شنیدن نام جانسون پایش را تا ته روی پدال گاز فشار داد و به طرف هر سه شان راند. مل با تشویش فریاد زد:«پیرس، نه!»
الکس جانسون پوزخندی زد، یک پایش را عقب گذاشت و همین که ماشین به جلویشان رسید، با مشت به سپر آن کوبید. ماشین روی چرخ های جلویش بلند شد و دوباره محکم روی زمین فرود آمد. صورت پیرس پشت کیسه ی هوا پنهان شد. دو زن چتر هایشان را بین شانه ها و ساعد هایشان نگاه داشتند، با اشوه برای جانسون کف زدند و زیر لب خندیدند. یکی از آن ها سر تا پا مشکی پوشیده بود. بلوز و شلوار و کفش های پاشنه بلند چرم. موهایش قهوه ای-طلایی و بسیار بلند، پوستش به طرزی غیر عادی سفید و رنگ پریده و چشمانش آبی تیره بودند. لب هایش درشت و با رژ لب قرمز تندی پوشیده شده بودند. زن دیگری که کنار جانسون ایستاده بود چشمان خاکستری روشن و موهای رنگ شده ی سفید یخی داشت که تا سر شانه هایش می رسیدند و مدل مصری کوتاه شده بودند. کت و دامن سفیدی نیز پوشیده بود که بسیار گران قیمت به نظر می رسید و انگشتری با نگین برلیان به انگشت داشت. پوست او نیز درست مانند پوست آن یکی زن رنگ پریده و رژ لبش صورتی صدفی بود.
جانسون با لبخندی بیمارگونه بر لب شروع کرد به حرف زدن:«راستش انتظار این یکی رو نداشتم، دوشیزه بریکر. ویروسی که الان توی بدن توئه همونیه که به سناتور تزریق کردم، اما فکرشو نمی کردم با تو اینجوری برخورد کنه.»
چشمان کریس از وحشت گشاد شد. یعنی اگر یک درصد مل تبدیل می شد...؟
کریس و مل همانطور که اسلحه هایشان را بالا گرفته بودند به سمت ماشین دویدند. مل در راننده را باز کرد و بلند گفت:«پیرس! پیرس خوبی؟»
کریس به جانسون و آن دو زن شلیک کرد. زن ها بدون آن که چتر هایشان را بیندازند پشتکی زدند و جاخالی دادند. جانسون هم با سرعت فوق العاده اش از سر راه گلوله ها کنار رفت و دوباره در یک چشم بهم زدن سر جای قبلی اش زیر چتر ها ایستاد.
پیرس از ماشین پیاده شد و بلافاصله اسلحه کشید و زیر لب به مل گفت:«خوبم.»
مل رو به جانسون کرد و یک بار دیگر سر تا پای آن دو زن را برانداز کرد. پوزخندی زد و گفت:«عجب نمایشی راه انداختی، جانسون! اینارو از کدوم خراب خونه ای آوردی؟»
جانسون اخم کرد:«محض اطلاعتون، دوشیزه بریکر، این خانم ها، جین (Jean)...» جانسون هنگام گفتن نام جین دستش را پشت کمر زن سیاه پوش گذاشت «...و جانا (Jana)...» جانسون دستش را روی شانه ی زن سفید پوش گذاشت «...از دوستان نزدیک من هستن، که البته در مبارزه و مهارت های رزمی هم دستی بر آتش دارن.»
پیرس به او پرید:«مگه فاحشه ها نمی تونن رزمی کار هم باشن؟»
اخم جانسون عمیق تر شد:«خب، بریکر، مثل این که که عادت بد تو کم کم داره به دیگران هم سرایت می کنه.» بعد پوزخند زد:«فعلا بذار ببینم ویروس خوشگلم دقیقا چی بهت داده.»
کریس و پیرس دوباره به جانسون شلیک کردند –که البته طبق معمول فایده ای نداشت- و کریس فریاد زد:«ای عوضی!»
مل با خشم کلت کمری اش را داخل غلافش گذاشت، با دستش به جانسون اشاره کرد که جلو بیاید و گفت:«خودت بیا و ببین چی بهم داده، حروم زاده!»
جانسون لبخند زد و بلافاصله حمله کرد. پیرس و کریس هم سعی کردند درگیر شوند، اما ناگهان دو زن تکانی به چتر هایشان دادند و از سر چتر هایشان دو تیغ نیزه مانند تیز بیرون زد. جانا به کریس حمله کرد، در حالی که جین سراغ پیرس رفت.
جانسون مشت محکمی حواله ی گردن مل کرد، اما مل با سرعتی برابر با سرعت خود جانسون جاخالی داد، بازوی جانسون را گرفت، او را بلند کرد از پشت محکم به زمین کوبید. جانسون پیش از آن که از جایش بلند شود لگدی به زیر پای مل زد که باعث شد دخترک روی زانوانش بیفتد، و قبل از آن که مل بتواند بلند شود جانسون در یک چشم بهم زدن خودش را پشت او رساند، گردنش را میان ساعد و بازوی راستش قفل کرد و به قصد کشت فشار داد. در حالی که صدایش از خشم دو رگه شده بود گفت:«ببین چی شد! آخرش خودم باید کار شما مزاحم ها رو تموم کنم. خب چرا انقدر سماجت به خرج میدین، هان؟»
مل یک پایش را بالا آورد و محکم به صورت جانسون کوبید. جانسون یکی دو قدم عقب رفت و گردن مل را رها کرد. مل گفت:«انقدر ترسیدی که کمک با خودت آوردی، نه؟»
جانسون خنده ی ریزی کرد و گفت:«دوستان من به منظور دیگه ای اینجا هستن، بریکر. البته فکر کنم واقعا دست کمت گرفته بودم.»
مل مشت هایش را بالا آورد و گارد گرفت:«حالا کجاشو دیدی!»
جانسون پوزخند زد:«دیگه نه.» و دوباره به سمت مل یورش برد. مل مشتی حواله اش کرد. جانسون خم شد و جاخالی داد و در حالی که دوباره سرش را بالا می آورد تا از یک لگد کشنده خود را مصون سازد، مشتی به دهان مل زد که باعث شد لثه و گوشه ی لب پایین دخترک پاره شود و خونریزی کند.
مل خندید و با پشتکی از سر راه دست دیگر جانسون که داشت درست به سمت اعصاب گردنش می آمد کنار رفت.
جانا چابک بود، اما قدرت بدنی اش حریف کریس نمی شد. کریس سعی کرد مشتی به پهلوی او بزند، اما زن چترش را بست، آن را جلوی صورت کریس گرفت، دوباره باز کرد و با نیزه اش خراشی روی گونه فرمانده ی قوی هیکل انداخت. سپس نیم خیز شد و لگد محکمی به زانوی او زد. کریس روی زمین افتاد، اما مچ پای جانا را گرفت و او را نیز به زیر کشید.
خون جلوی چشمان پیرس را گرفته بود. جین چترش را بست و مانند شمشیر آن را به سوی پیرس تکان داد. پیرس یک قدم عقب رفت و بعد سعی کرد با بِرِتایش به او شلیک کند؛ اما زن با لگدی اسلحه ی پیرس را از دستش بیرون انداخت. پیرس زیر لب غر غر کرد و دستش را پشتش برد تا شات گانش را بردارد، اما جین لگد محکم دیگری، این بار به سینه اش کوبید.
کریس مچ هر دو پاهای جانا را گرفت، او را روی زمین کشید و به سمت دیگری پرت کرد. جانا با درخت خشکی برخورد کرد و روی زمین افتاد. پشت کت گران قیمتش پاره شد و زن سفید پوش با خشم از جایش بلند شد.
پیرس چاقو کشید. به لطف تمرینات مستمر با کریس –که در مبارزه با چاقو مهارتی وصف ناپذیر داشت- توانسته بود پیشرفت خوبی در این زمینه بکند. پیرس دسته ی چاقو را طوری گرفت که تیغه ی آن به سوی ساعد خودش و به سمت بیرون باشد. پیرس گارد گرفت و با حمله ای برق آسا سعی کرد شاهرگ جین را پاره کند، اما جین به موقع سرش را عقب کشید و به جای رگش، دسته ی بزرگی از موهای بلندش بریده شد. جین چشم غره ی ترسناکی به پیرس رفت و دوباره با چترش به سمت او یورش برد. پیرس با چاقویش ضربه ی او را دفع کرد.
جانسون کمی خم شد و به طرف مل دوید، مل روی زمین خیس سر خورد و درست از کنار جانسون رد شد. جانسون پوزخند زد و انگشتانش را به صدا در آورد:«فرار کردن فایده نداره، بریکر!»
مل تف خونینی جلوی پایش انداخت، پوزخند زد و دوباره گارد گرفت. خونریزی دهانش بند نمی آمد. جانسون بی حرکت ایستاده بود. چشمانش لحظه به لحظه درخشان تر می شدند، تا جایی که دیگر به نظر می رسید به معنای واقعی کلمه شعله ورند. جانسون صدای گردنش را در آورد و با سرعتی سه برابر قبل به سمت مل یورش برد؛ آنقدر سریع بود که مل تقریبا حتی ندید او چطور کنارش ظاهر شد و با یک دست گردنش را گرفت. فشار انگشتانش مرگبار بود. جانسون مل را بلند کرد و محکم روی کاپوت کامیون مسلسل بَر کوبید.
کریس به طرف جانسون و مل دوید و فریاد زد:«مل!» اما جانا سر نیزه ی چترِ بسته اش را داخل شانه ی کریس فرو کرد، که باعث شد کریس با فریادی از درد –بدون آن که رویش را کامل برگرداند-  لگد محکمی به پهلوی جانا بزند. جانا گفت:«می بینم که جفتکم بلدی بندازی!» و پای کریس را محکم گرفت و او را طوری چرخاند که روی زمین افتاد. سپس به سرعت سر نیزه را روی گردن کریس گذاشت.
مل از وحشت به نفس نفس افتاد. تفی توی صورت جانسون انداخت و دستش را گاز گرفت. جانسون از درد فریاد زد و دستش را عقب کشید. مل با سرعتی برق آسا خودش را به کریس رساند و پنجه هایش را در شکم جانا فرو کرد. جانا فریاد کشید و سعی کرد خود را از چنگ مل رها کند. کریس از دستی که شانه اش سالم بود استفاده کرد و بلند شد؛ و با چشمانی از حدقه در آمده مل را نگاه کرد که چطور با قساوتِ تمام، جراحت را عمیق تر کرد و با یک حرکت سریع، چند تکه از امعاء و احشا زن را بیرون کشید. جانا فریاد کشید و روی زمین افتاد.
در آن سو، پیرس دسته ای از موهای جین را گرفت و سرش را به لبه ی عقب ماشین کوبید. جین سعی کرد به گردن پیرس ضربه بزند، اما پیرس با خم شدن جاخالی داد و چاقویش را در پهلوی او فرو کرد. جین زیر لب گفت:«شانسی بود...» و ضربه ی محکمی به بازوی پیرس زد که باعث شد پیرس صدای شکستن استخوانش را بشنود. پیرس از درد فریاد کشید. جین سپس نفس کوتاهی کشید و روی زمین افتاد.
جانسون با خشم به سمت مل حمله کرد و فریاد زد:«چطور جرئت می کنی؟!» اما کریس جلویش ایستاد و چاقویش را بیرون کشید. جانسون به راحتی از ضربه ی چاقوی کریس جاخالی داد، شانه های مل را گرفت و او را به طرف سپر قُر شده ی ماشین پرتاب کرد. صدای برخورد مل به ماشین طوری بود که اگر کریس و پیرس نمی دانستند به خاطر ویروس مقاومت بدنی دخترک بیش از قبل شده، می توانستند قسم بخورند که ستون فقراتش آسیب دیده است.
کریس دید که درخشش چشمان جانسون کم کم داشت از بین می رفت. پیرس با دستان خونین از پشت کامیون بیرون آمد و او نیز دید که چشمان جانسون داشتند تغییر می کردند، و دید که مرد هیولا صفت با بغض و نفرت به سمت کریس حمله ور شد. کریس دوباره سعی کرد با چاقویش او را بزند، اما جانسون با حرکتی سریع چاقوی کریس را از دستش بیرون کشید و به کناری پرت کرد.
پیرس شات گانش را برداشت و فریاد زد:«کاپیتان!» و به جانسون شلیک کرد. جانسون این بار هم جاخالی داد –اما با سرعتی کمتر از قبل. بازوی کریس را گرفت و شانه ی زخمی اش را پیچاند. کریس از درد فریاد کشید و سعی کرد با دست آزادش، از پشت گردن جانسون را بگیرد. جانسون لگدی به پشت پای کریس زد و او را روی زانوانش انداخت، مچ دست دیگر کریس را نیز گرفت و چرخاند.
پیرس یک بار دیگر شلیک کرد و این بار بازوی جانسون را زخمی کرد. جانسون با خشم گفت:«بهتره اسلحه تو بندازی بچه جون، وگرنه کاپیتان عزیزتو زود تر از موعد می کشم.» و پایش را پشت کریس گذاشت و او را به سمت جلو هل داد. مشخص بود که اگر کمی بیشتر فشار می داد، می توانست هر دو دست کریس را از شانه بکند. کریس فریاد کشید.
مل – که از جایش بلند شده بود- با همان سرعت ابر انسانی-که البته مانند جانسون کمی تحلیل رفته بود- به سمت جانسون دوید، بازویش را دور گردن او حلقه کرد و دندان های خونینش را در گردن او فرو کرد. جانسون برای بار دوم مجبور شد طعمه اش را رها کند و در حالی که انگار سرش داشت گیج می رفت، فریاد کشید:«تو چی کار کردی؟» و چند قدم عقب رفت. بدنش به رعشه افتاده بود. کریس با صورت روی زمین افتاد.
مل با تعجب و تمسخر پرسید:«یعنی چی چی کار کردم؟ خب گاز گرفتم دیگه!»
درخشش چشمان جانسون کاملا محو شد. از شاهرگ گردنش خون بیرون می زد. پیرس یک بار دیگر به جانسون شلیک کرد. جانسون سعی کرد کنار بکشد، اما دیگر سرعت قبل را نداشت و گلوله درست در قلبش نشست. جانسون بهت زده به رو به رویش خیره شد. سپس اخم کرد و زیر لب گفت:«چطور...؟» و با نفس خش داری روی زانوانش افتاد. پیرس گلوله ی دیگری شلیک کرد که دقیقا پشت قبلی خورد، و جانسون از پشت به زمین افتاد.
مل با خود فکر کرد:«چه اتفاقی افتاد؟...» اما قبل از آن که بتواند موقعیت را تجزیه و تحلیل کند، کریس با نفس های سنگین روی چهار دست و پایش ایستاد. مل بلافاصله کنارش زانو زد و گفت:«کاپیتان؟» کریس سرفه کرد و گفت:«چیزی نیس، مل. من خوبم.» اما دستانش از شانه به پایین واقعا درد می کرد.
پیرس هنوز از مرگ جانسون در شوک بود. در حالی که خیره به جنازه ی او نگاه می کرد پرسید:«نفهمیدم، چی شد؟»
مل به کریس کمک کرد که از جایش بلند شود. از شانه ی مافوقش خون می آمد. مل همانطور که چشمانش را به دنبال چیزی برای بستن زخم کریس به اطراف می گرداند گفت:«نمی دونم پیرس. شاید...نه، نمی دونم.»
کریس دستش را روی زخم شانه اش گذاشت و با اخم گفت:«شاید ویروسی که تو داری، ویروس بدن جانسون رو خنثی کرده»
مل و پیرس با دهان های باز او را نگاه کردند. کریس توضیح داد:«آلیس گفته بود این ویروس به جز خون از هیچ راه دیگه ای منتقل نمیشه. هنوز دهنت داره خونریزی می کنه مل، مگه نه؟»
مل با آستین خیسش، دور دهان خونینش را پاک کرد و گفت:«دیگه داره بند میاد. ولی این ویروس هر چی هست توانایی درمان زخم رو نداره.»
کریس گفت:«تو گازش گرفتی.»
پیرس پرسید:«یعنی مثل ماری که با نیش زدن زهرشو منتقل می کنه؟»
کریس جواب داد:«احتمالا.»
مل اخم کرد. پیرس جلو رفت و دستش را روی شانه ی او گذاشت:«مل...اگر درست باشه...این می تونه یه فرصت باشه که از شرش خلاص شی.»
کریس با جدیت و نگرانی گفت:«ولی اگر بد ترش کنه چی؟»
مل دستش را زیر چانه اش گذاشت و کمی فکر کرد. پیرس نگاهی به کریس و سپس به مل انداخت. خود او هم صد در صد به حرفش اطمینان نداشت و می ترسید. اگر واقعا اوضاع بد تر می شد، اصلا مطمئن نبود که چه کریس و چه خودش دل کشتن مل را داشته باشند.
مل لبخند زد و گفت:«حق با پیرسه کاپیتان. به امتحانش می ارزه.»
کریس به او تشر زد:«نه، نمی ارزه. اگر-»
مل جلو رفت و گفت:«کاپیتان، اگر روی اون اثر کرده پس حتما روی من هم اثر می کنه. حتما. من مطمئنم.»
کریس می خواست بپرسد: از کجا مطمئنی؟ اما ناگهان چیزی به نظرش رسید که باعث شد حرفش را بخورد. کریس یک قدم جلوتر رفت و خم شد تا صورتش هم سطح صورت مل قرار گرفت. مل با چشمان کاملا باز به او خیره شد. نمی دانست می خواهد چه کار کند.
لبخندی گوشه ی دهان کریس را کشید. مل پرسید:«چی شده؟»
کریس گفت:«فکر کنم قبل از این که تو بخوای کاری بکنی اثر خودشو گذاشته.»
رنگ خاکستری-عسلی چشمان مل داشت تیره تر و تیره تر می شد. مل دستانش را بالا آورد و به آن ها نگاه کرد. ناخن هایش داشتند به حالت عادی بر می گشتند. البته قسمتی که بلند شده بود تغییری نمی کرد، ولی انگشت هایش دیگر خمیده و فشرده نبودند. مل یک بار دیگر دور دهانش را پاک کرد. این بار خونِ بسیار کمتری روی آستینش ماند. دیگر داشت بند می آمد. باران نیز دیگر نم نم می بارید.
پیرس با لبخند گفت:«به احتمال زیاد خون اون هم از طریق زخم لبت و لثه هات به تو منتقل شده.»
مل پوزخند زد:«عجب نجاستی!» و بعد از کریس پرسید:«میشه ببینی دندونامم تغییری کردن یا نه؟» و دهانش را باز کرد. کریس سرش را تکان داد و گفت:«نه.»
مل شانه هایش را بالا انداخت و گفت:«فک کنم به خاطر جنس دندون باشه.»
ناگهان پیرس گفت:«اِاِاِاِاِاِ...کاپیتان، اوضاع خیلی جالب نیس. فک کنم بهتره زود تر از اینجا بریم.»
کریس نگاهی به انتهای جاده انداخت. گروه بزرگی از جواوو ها از انتهای جاده به طرفشان می دویدند.
مل به طرف کامیون دوید تا بررسی کند که آیا می توان روشنش کرد یا نه؛ اما پیرس گفت:«مل، فایده نداره. مرتیکه یه جوری زد که امکان نداره تکون بخوره.»
مل به سمت چپ جاده نگاه کرد. جواوو ها از میان درختان خشک در دسته های بزرگ می آمدند. حتی سمت راست جاده نیز بسته بود. البته فاصله شان هنوز خیلی زیاد بود، اما مل گفت:«فکر نکنم بتونیم فرار کنیم. بهمون می رسن.»
کریس زخم روی شانه اش و درد دستانش را به کل فراموش کرد و گفت:«پیرس! ماشین گان پایینی هنوز گلوله داره. پشتو داشته باش.»
پیرس سر تکان داد و به طرف عقب کامیون رفت. مل و کریس پشت به پشت یک دیگر ایستادند و هر کدام یک سمت جاده را پوشش دادند. مل یک خشاب را خالی کرد و خشاب بعدی را جا زد. با هر گلوله ای که شلیک می کرد فحش می داد.
کریس میکروفونش را روشن کرد:«کاپیتان تیم آلفا صحبه می کنه. مرکز، کسی صدای منو میشنوه؟»
سکوت.
-مرکز، کسی صدای منو می شنوه؟
صدایی از پشت گوشی کریس نیامد. کریس گفت:«لعنت...»
بازوی پیرس واقعا شکسته بود و حسابی درد می کرد، اما مسلما دردش با زمانی که دستش از شانه قطع شده بود قابل مقایسه نبود. به هر حال، شاید این دفعه دیگر هیچ نجات معجزه آسایی در کار نبود. پیرس انگار که چیزی یادش آمده باشد، اخم کرد و ناگهان فریاد زد:«ممکنه از این جا زنده بیرون نریم کاپیتان! بهش بگو!»
کریس در حالی حتی یکی از گلوله هایش نیز خطا نمی رفت، اخم کرد و پرسید:«از چی حرف می زنی؟»
پیرس با خشم فریاد زد:«خودت می دونی از چی حرف می زنم! باید بهش بگی!»
مل با تعجب پرسید:«چی رو به من بگه؟ پیرس، خل شدی؟»
کریس از شدت اضطراب نفس نفس می زد. اگر این واقعا آخر کار بود چی؟ یعنی باید به مل می گفت؟ اصلا پیرس از کجا می دانست؟ کریس مطمئن بود پیرس فهمیده است. اما از کجا؟
مل با خشم گفت:«پیرس عوض این که مزخرف به هم ببافی رو زدن اون گودزیلا هایی که جلوتن تمرکز کن.»
پیرس دوباره فریاد زد:«خدا لعنتت کنه، کریس! دِ بهش بگو دیگه لعنتی!»
اگر واقعا آخرین روز زندگیشان بود، پس چیزی برای از دست دادن نداشت. کریس لحظه به لحظه بیشتر یقین پیدا می کرد که این بار دیگر جان سالم به در نخواهند برد.
کریس فریاد زد:«خیلی خب، باشه! مل، با من ازدواج می کنی؟»
مل یک لحظه رویش را برگرداند و با شگفت زدگی پرسید:«چی؟»
ناگهان هر سه شان صدای متین را شنیدند که در گوشی هایشان فریاد زد:«کاپیتان همین الان برین تو اون کامیون!»
پیرس دسته ی مسلسل را رها کرد، کف ماشین دراز کشید، سرش را میان دستانش گرفت و از شدت درد بازویش هیس هیس کرد. کریس دستانش را دور کمر مل حلقه کرد، او را بلند کرد و به طرف کامیون دوید. مل را از در کمک راننده چپاند داخل و خودش را مانند دیواری محافظ روی بدن او حایل کرد.
صدای انفجار ها و تیراندازی های متعدد گوش هایشان را پر کرد. متین در میان انفجار ها گفت:«می بخشید بچه ها. مجبور بودن اون منطقه رو پاکسازی کنن. شما ها خوبین؟»
کریس میکروفونش را روشن کرد:«ما خوبیم.»
صدای تیر اندازی و انفجار تا سه یا چهار دقیقه ی دیگر نیز ادامه یافت و بعد قطع شد. باران دیگر خیلی آهسته می بارید. متین گفت:«خب، می تونین بیاین بیرون.»
کریس آرام از روی مل بلند شد. گونه های مل به قرمزی گل رز شده بودند. چهره ی معذب مل باعث شد کریس لبخند بزند. مل با عجله بلند شد و از ماشین پایین آمد. پیرس نیز از پشت کامیون پیاده شد و نفس عمیقی کشید. هواپیماهای بمب افکن بالای سرشان پرواز می کردند و به سمت مرکز بر می گشتند. چند تایشان مسلسل های سنگین نیز به همراه داشتند. در فاصله ی 50-60 متر، فرش عظیمی از جواوو های سوخته و مرده از سه جهت پهن شده بود.
کریس با خود فکر کرد:«عجب دقتی!» و سپس در میکروفونش گفت:«متین، ارتباط من با مرکز قطع شده. می تونی منو وصل کنی؟»
-آره. یک لحظه صبر کن...
صدای نگران اوبرایان از پشت خط شنیده شد:«کاپیتان، شما ها کجایین؟»
-شهر فیلبرت (Filbert). مسئله ای مهم تر از ما هست، اوبرایان. جانسون مرده.
صدای اوبرایان مردد بود:«مطمئنی؟»
کریس سر تکان داد:«کاملا. جسدش الان درست رو به رومه.»
صدای اوبرایان شاد تر از قبل شد:«عالیه، کریس! این یعنی مبارزه تقریبا تمومه. فیلادلفیا و شهر های اطرافش خیلی زود آزاد میشن. متین داره میاد طرف شما. تا یه ربع، بیست دقیقه ی دیگه می رسه. باید برگردین مرکز و حسابی استراحت کنین.»
کریس گفت:«دریافت شد.» و میکروفونش را خاموش کرد. سپس زیر لب گفت:«امیدوارم بتونیم واقعا استراحت کنیم.»
مل رویش را به سمت او برگرداند و با نیم لبخندی حاکی از ناباوری گفت:«کریستوفر ردفیلد! تو واقعا همین چند دقیقه ی پیش از من خواستگاری کردی؟»
کریس من و من کنان گفت:«اممم...من...» سپس با خود فکر کرد:«یا حالا یا هیچ وقت!»
کریس تمام جرئتش را یک جا جمع کرد، نفس عمیقی کشید و با اطمینان گفت:«بله.»
صورت مل حتی قرمز تر شد. نمی توانست جلوی خودش را بگیرد. مثل آن روز کذایی در خانه ی پیرس، ذهنش قفل کرده بود.
کریس با دیدن گونه های گل انداخته مل، این بار با اعتماد به نفس بیشتری لبخند زد و گفت:«خب، جواب تو چیه؟»
ذهن مل کار نمی کرد. تمام تلاشش را کرد تا افکارش را جمع و جور کند، اما نتوانست و اولین چیزی که به دهانش آمد را گفت:«نه.»
با شنیدن این پاسخ، فک پیرس –که در سکوت از پشت ماشین این صحنه را نگاه می کرد- تا زانو هایش کش آمد.
کریس با چشمانی گشاد شده، متعجب پرسید:«چرا؟»
مل به تته پته افتاد:«خـ...خب...را...راستش...من...»
کریس چند قدم جلوتر آمد و دقیقا رو به روی مل قرار گرفت:«تو چی؟»
مل پاهایش را نگاه کرد:«خب...من...من به شما علاقه ای...نـ...ندارم، کاپیتان.» مل آشکارا عرق کرده بود. «یعنی...از اون نظر بهتون علاقه ندارم...» در دل خود را فحش می داد. چرا این حرف ها را می زد؟ خودش هم نمی دانست.
کریس انقدر مل را می شناخت که بفهمد کی دروغ می گوید و کی راست. لبخند زد، یک دستش را زیر چانه ی مل گذاشت و سرش را بالا آورد. رنگ سیاه همیشگی چشمانش برگشته بود، و در نور کم جان آفتاب بعد از ظهر می درخشید. مل ناخود آگاه بر حسب عادت همیشگی اش، از اضطراب لب هایش را تر کرد.
کریس دیگر نتوانست مقاومت کند. دست آزادش را دور کمر مل حلقه کرد، صورتش را جلو برد، و با حرارت او را بوسید.
پیرس در آن سوی ماشین ابتدا از خجالت رنگ به رنگ شد، اما بعد لبخند زد و در دل گفت:«بالاخره! هم خودشو راحت کرد هم مارو!»
انگار زیر پوست مل آتش روشن کرده بودند. هیچ صدایی نمی شنید. چشمانش نا خود آگاه بسته شدند. پاهایش ضعف رفتند، اما کریس او را محکم نگاه داشته بود تا نیفتد.
کریس نیز وضعش بهتر از مل نبود، فقط با این تفاوت که پاهایش قوی تر از آن بودند که ضعف بروند. کریس مطمئن بود. دیگر مطمئن بود که مل دوستش دارد. لب های لرزان مل و پاهای ضعیفش او را لو می دادند. با آن که خونریزی لثه های مل کاملا بند آمده بود، اما دهانش هنوز کمی مزه ی خون می داد. کریس نیم لبخندی زد و کمی عقب کشید. زیر لب زمزمه کرد:«هنوزم میگی دوسم نداری؟»
مل دوباره به تته پته افتاد:«مـ...من...نمی دونم...»
کریس حرفش را با بوسه ی دیگری قطع کرد. این بار محکم تر. دستش را از زیر چانه ی مل به سمت پشت گردنش برد و اجازه داد تمام احساساتی که حد اقل سعی کرده بود تا به امروز مخفی نگاه دارد، خودشان را آشکار سازند.
مل کاملا بی دفاع بود. نمی توانست در مقابل کریس مقاومت کند. عشقی که مدت ها در خود دفن کرده بود، دیگر سرکش شده و قابل پنهان کردن نبود.
کریس دوباره عقب کشید و به آهستگی پرسید:«حالا چی؟»
مل این بار لبخند زد، دستانش را بالا آورد، آن ها را دور گردن کریس حلقه کرد و خودش داوطلبانه او را بوسید. یکی از دستانش را به آهستگی روی زخم شانه ی او گذاشت تا ببیند که آیا هنوز خونریزی دارد یا نه، اما ظاهرا فعلا بند آمده بود. کریس سوزش زخمش را احساس نمی کرد. بعد از مدتی که هیچ کدامشان نفهمیدند چقدر بود، بالاخره نفس کم آوردند و این بار نه به اختیار، بلکه به جبر عقب کشیدند.
مل همانطور که لبخند می زد، در چشمان قهوه ای رنگ کریس –که شعف در آن ها موج می زد- خیره شد و گفت:«تو چی فکر می کنی؟»


پایان
We are, we are the walking dead
A generation of negligence
Brought down upon our heads
We are, we are the walking dead

The Coffin Is Moving by Ice Nine Kills


فن فیکشن رزیدنت ایول، "تو چی فکر می کنی؟" کامل شده
http://dementor.ir/forum/showthread.php?tid=1528
پاسخ
سپاس شده توسط: NecR0manCeR ، saiepotter ، AtY.A.G
جالب بود
[تصویر:  7DA9617C6.jpg]
پاسخ
سپاس شده توسط:
عالی بود
بهترین قسمت:قسمت آخر
ترسناک ترین قسمت:مرگ دوقلوها
غم انگیز ترین قسمت:قسمت۱۸
Yesterday is HISTORY
.
Tomorrow is MYSTERY
.
Today is a GIFT
That why it is called
THE PRESENT
پاسخ
سپاس شده توسط: NecR0manCeR ، Elisa.Breaker
21 یه هشدار میدادی این صحنه های غیر اسلامی چی بود ب خوردمون دادی تهش 2221
عالییییییی
وعععع نابود شدم از پایانش
عالی بودددد
خسته نباشی مل بریکر
توصیفاش خوب بودن
فک کنم چند جا کمبود علائم نگارشیو حس کردم دوباره خوندم نشونت میدم.
خوبه فلسفه اسمشم فهمیدیم
من حس میکنم این فصل خیلی طولانی بود یا واقعا بود؟بود؟ 22
Stay Alive
Stay Alive...  For me
You will die
But now your life is free
Take pride in what is sure to die

!Stay Alive my dear Monster
/-|
پاسخ
سپاس شده توسط: saiepotter ، NecR0manCeR ، Elisa.Breaker
(۱۳۹۶/۰۴/۲۹، ۰۷:۱۵ ق.ظ)Elisa.Breaker نوشته است: خب دیگه این قسمت آخره. اگر نظر نذارین دیگه واقعا نامردیه چون این آخرین نظریه که قراره بذارین. و چون آخر داستانه مطمئنم خیلی چیز ها رو میتونین تو نظراتتون بگین. کدوم قسمت بهتر نوشته شده بود، کدوم صحنه ی داستان قشنگ تر بود، پایانش چطور بود و همه ی این حرفا. مرسی که داستانمو خوندین. لطف بزرگی در حقم کردین. از همه ممنونم.

و در ضمن، نگاهی هم به تاپیک نظر سنجی "گسترش" بندازین.

قسمت 23: تجربه ی نزدیک به مرگ

آن سوی رودخانه

مل پرسید:«پس شارنس ها و جیسون چی می شن؟»
کریس همانطور که دوباره داخل کامیون بر می گشت گفت:«اونا که بچه نیستن، مل! ما باید جانسونو پیدا کنیم.»
پیرس پشت فرمان نشست. ماشین هنوز روشن بود. پیرس گاز داد و در جاده ای که مشخص بود اطرافش در بهار و تابستان سر سبز و پر از چمن و شکوفه است، به سمت شهر کوچکی در مجاورت فیلادلفیا حرکت کرد. درخت هایی که در خواب زمستانی به سر می بردند، اطراف جاده را پر کرده بودند. البته از آن جا که ماه آخر زمستان بود و کم کم به بهار نزدیک می شدند، چند جوانه ی کوچک سبز این جا و آن جا به چشم می خورد. حال پیرس حسابی به خاطر رابین گرفته بود. البته حسی بهش می گفت که آن دختر بالاخره یه جوری خودش را نجات می دهد.
هلیکوپتر همچنان بالای سرشان پرواز می کرد. مل با اخم گفت:«اینا دیگه کین؟ اصن چه مرگشونه؟» باران دیگر کم کم داشت اعصابش را خرد می کرد.
ناگهان سه سرباز دیدند که هلیکوپتر از آن ها جلو زد، ارتفاعش را کم کرد وسه نفر از آن پایین پریدند. یک مرد و دو زن. هر کدام از زن ها، در یک سمت مرد ایستاده بودند و چتری به دست داشتند که هر سه شان را پوشش می داد. یکی سفید و دیگری سیاه. زاویه ی چتر ها طوری بود که فقط بینی و دهان هایشان دیده می شد. هلیکوپتر دوباره ارتفاع گرفت و دور شد. پیرس ماشین را نگاه داشت اما پیاده نشد.
کریس و مل از پشت کامیون پایین پریدند و سلاح هایشان را بالا گرفتند. کریس بلند گفت:«هویت خودتونو مشخص کنین.»
توجه مل به دستکش های آشنایی جلب شد که به دستان مرد بودند. زیر لب گفت:«کاپیتان...»
دو زن کمی چتر ها را عقب تر بردند و مرد سرش را بالا گرفت. چشمانش با همان برق قرمز-نارنجی آشنای شوم می درخشیدند. کریس چشمانش را تنگ کرد و با خشم گفت:«جانسون!»
پیرس با شنیدن نام جانسون پایش را تا ته روی پدال گاز فشار داد و به طرف هر سه شان راند. مل با تشویش فریاد زد:«پیرس، نه!»
الکس جانسون پوزخندی زد، یک پایش را عقب گذاشت و همین که ماشین به جلویشان رسید، با مشت به سپر آن کوبید. ماشین روی چرخ های جلویش بلند شد و دوباره محکم روی زمین فرود آمد. صورت پیرس پشت کیسه ی هوا پنهان شد. دو زن چتر هایشان را بین شانه ها و ساعد هایشان نگاه داشتند، با اشوه برای جانسون کف زدند و زیر لب خندیدند. یکی از آن ها سر تا پا مشکی پوشیده بود. بلوز و شلوار و کفش های پاشنه بلند چرم. موهایش قهوه ای-طلایی و بسیار بلند، پوستش به طرزی غیر عادی سفید و رنگ پریده و چشمانش آبی تیره بودند. لب هایش درشت و با رژ لب قرمز تندی پوشیده شده بودند. زن دیگری که کنار جانسون ایستاده بود چشمان خاکستری روشن و موهای رنگ شده ی سفید یخی داشت که تا سر شانه هایش می رسیدند و مدل مصری کوتاه شده بودند. کت و دامن سفیدی نیز پوشیده بود که بسیار گران قیمت به نظر می رسید و انگشتری با نگین برلیان به انگشت داشت. پوست او نیز درست مانند پوست آن یکی زن رنگ پریده و رژ لبش صورتی صدفی بود.
جانسون با لبخندی بیمارگونه بر لب شروع کرد به حرف زدن:«راستش انتظار این یکی رو نداشتم، دوشیزه بریکر. ویروسی که الان توی بدن توئه همونیه که به سناتور تزریق کردم، اما فکرشو نمی کردم با تو اینجوری برخورد کنه.»
چشمان کریس از وحشت گشاد شد. یعنی اگر یک درصد مل تبدیل می شد...؟
کریس و مل همانطور که اسلحه هایشان را بالا گرفته بودند به سمت ماشین دویدند. مل در راننده را باز کرد و بلند گفت:«پیرس! پیرس خوبی؟»
کریس به جانسون و آن دو زن شلیک کرد. زن ها بدون آن که چتر هایشان را بیندازند پشتکی زدند و جاخالی دادند. جانسون هم با سرعت فوق العاده اش از سر راه گلوله ها کنار رفت و دوباره در یک چشم بهم زدن سر جای قبلی اش زیر چتر ها ایستاد.
پیرس از ماشین پیاده شد و بلافاصله اسلحه کشید و زیر لب به مل گفت:«خوبم.»
مل رو به جانسون کرد و یک بار دیگر سر تا پای آن دو زن را برانداز کرد. پوزخندی زد و گفت:«عجب نمایشی راه انداختی، جانسون! اینارو از کدوم خراب خونه ای آوردی؟»
جانسون اخم کرد:«محض اطلاعتون، دوشیزه بریکر، این خانم ها، جین (Jean)...» جانسون هنگام گفتن نام جین دستش را پشت کمر زن سیاه پوش گذاشت «...و جانا (Jana)...» جانسون دستش را روی شانه ی زن سفید پوش گذاشت «...از دوستان نزدیک من هستن، که البته در مبارزه و مهارت های رزمی هم دستی بر آتش دارن.»
پیرس به او پرید:«مگه فاحشه ها نمی تونن رزمی کار هم باشن؟»
اخم جانسون عمیق تر شد:«خب، بریکر، مثل این که که عادت بد تو کم کم داره به دیگران هم سرایت می کنه.» بعد پوزخند زد:«فعلا بذار ببینم ویروس خوشگلم دقیقا چی بهت داده.»
کریس و پیرس دوباره به جانسون شلیک کردند –که البته طبق معمول فایده ای نداشت- و کریس فریاد زد:«ای عوضی!»
مل با خشم کلت کمری اش را داخل غلافش گذاشت، با دستش به جانسون اشاره کرد که جلو بیاید و گفت:«خودت بیا و ببین چی بهم داده، حروم زاده!»
جانسون لبخند زد و بلافاصله حمله کرد. پیرس و کریس هم سعی کردند درگیر شوند، اما ناگهان دو زن تکانی به چتر هایشان دادند و از سر چتر هایشان دو تیغ نیزه مانند تیز بیرون زد. جانا به کریس حمله کرد، در حالی که جین سراغ پیرس رفت.
جانسون مشت محکمی حواله ی گردن مل کرد، اما مل با سرعتی برابر با سرعت خود جانسون جاخالی داد، بازوی جانسون را گرفت، او را بلند کرد از پشت محکم به زمین کوبید. جانسون پیش از آن که از جایش بلند شود لگدی به زیر پای مل زد که باعث شد دخترک روی زانوانش بیفتد، و قبل از آن که مل بتواند بلند شود جانسون در یک چشم بهم زدن خودش را پشت او رساند، گردنش را میان ساعد و بازوی راستش قفل کرد و به قصد کشت فشار داد. در حالی که صدایش از خشم دو رگه شده بود گفت:«ببین چی شد! آخرش خودم باید کار شما مزاحم ها رو تموم کنم. خب چرا انقدر سماجت به خرج میدین، هان؟»
مل یک پایش را بالا آورد و محکم به صورت جانسون کوبید. جانسون یکی دو قدم عقب رفت و گردن مل را رها کرد. مل گفت:«انقدر ترسیدی که کمک با خودت آوردی، نه؟»
جانسون خنده ی ریزی کرد و گفت:«دوستان من به منظور دیگه ای اینجا هستن، بریکر. البته فکر کنم واقعا دست کمت گرفته بودم.»
مل مشت هایش را بالا آورد و گارد گرفت:«حالا کجاشو دیدی!»
جانسون پوزخند زد:«دیگه نه.» و دوباره به سمت مل یورش برد. مل مشتی حواله اش کرد. جانسون خم شد و جاخالی داد و در حالی که دوباره سرش را بالا می آورد تا از یک لگد کشنده خود را مصون سازد، مشتی به دهان مل زد که باعث شد لثه و گوشه ی لب پایین دخترک پاره شود و خونریزی کند.
مل خندید و با پشتکی از سر راه دست دیگر جانسون که داشت درست به سمت اعصاب گردنش می آمد کنار رفت.
جانا چابک بود، اما قدرت بدنی اش حریف کریس نمی شد. کریس سعی کرد مشتی به پهلوی او بزند، اما زن چترش را بست، آن را جلوی صورت کریس گرفت، دوباره باز کرد و با نیزه اش خراشی روی گونه فرمانده ی قوی هیکل انداخت. سپس نیم خیز شد و لگد محکمی به زانوی او زد. کریس روی زمین افتاد، اما مچ پای جانا را گرفت و او را نیز به زیر کشید.
خون جلوی چشمان پیرس را گرفته بود. جین چترش را بست و مانند شمشیر آن را به سوی پیرس تکان داد. پیرس یک قدم عقب رفت و بعد سعی کرد با بِرِتایش به او شلیک کند؛ اما زن با لگدی اسلحه ی پیرس را از دستش بیرون انداخت. پیرس زیر لب غر غر کرد و دستش را پشتش برد تا شات گانش را بردارد، اما جین لگد محکم دیگری، این بار به سینه اش کوبید.
کریس مچ هر دو پاهای جانا را گرفت، او را روی زمین کشید و به سمت دیگری پرت کرد. جانا با درخت خشکی برخورد کرد و روی زمین افتاد. پشت کت گران قیمتش پاره شد و زن سفید پوش با خشم از جایش بلند شد.
پیرس چاقو کشید. به لطف تمرینات مستمر با کریس –که در مبارزه با چاقو مهارتی وصف ناپذیر داشت- توانسته بود پیشرفت خوبی در این زمینه بکند. پیرس دسته ی چاقو را طوری گرفت که تیغه ی آن به سوی ساعد خودش و به سمت بیرون باشد. پیرس گارد گرفت و با حمله ای برق آسا سعی کرد شاهرگ جین را پاره کند، اما جین به موقع سرش را عقب کشید و به جای رگش، دسته ی بزرگی از موهای بلندش بریده شد. جین چشم غره ی ترسناکی به پیرس رفت و دوباره با چترش به سمت او یورش برد. پیرس با چاقویش ضربه ی او را دفع کرد.
جانسون کمی خم شد و به طرف مل دوید، مل روی زمین خیس سر خورد و درست از کنار جانسون رد شد. جانسون پوزخند زد و انگشتانش را به صدا در آورد:«فرار کردن فایده نداره، بریکر!»
مل تف خونینی جلوی پایش انداخت، پوزخند زد و دوباره گارد گرفت. خونریزی دهانش بند نمی آمد. جانسون بی حرکت ایستاده بود. چشمانش لحظه به لحظه درخشان تر می شدند، تا جایی که دیگر به نظر می رسید به معنای واقعی کلمه شعله ورند. جانسون صدای گردنش را در آورد و با سرعتی سه برابر قبل به سمت مل یورش برد؛ آنقدر سریع بود که مل تقریبا حتی ندید او چطور کنارش ظاهر شد و با یک دست گردنش را گرفت. فشار انگشتانش مرگبار بود. جانسون مل را بلند کرد و محکم روی کاپوت کامیون مسلسل بَر کوبید.
کریس به طرف جانسون و مل دوید و فریاد زد:«مل!» اما جانا سر نیزه ی چترِ بسته اش را داخل شانه ی کریس فرو کرد، که باعث شد کریس با فریادی از درد –بدون آن که رویش را کامل برگرداند-  لگد محکمی به پهلوی جانا بزند. جانا گفت:«می بینم که جفتکم بلدی بندازی!» و پای کریس را محکم گرفت و او را طوری چرخاند که روی زمین افتاد. سپس به سرعت سر نیزه را روی گردن کریس گذاشت.
مل از وحشت به نفس نفس افتاد. تفی توی صورت جانسون انداخت و دستش را گاز گرفت. جانسون از درد فریاد زد و دستش را عقب کشید. مل با سرعتی برق آسا خودش را به کریس رساند و پنجه هایش را در شکم جانا فرو کرد. جانا فریاد کشید و سعی کرد خود را از چنگ مل رها کند. کریس از دستی که شانه اش سالم بود استفاده کرد و بلند شد؛ و با چشمانی از حدقه در آمده مل را نگاه کرد که چطور با قساوتِ تمام، جراحت را عمیق تر کرد و با یک حرکت سریع، چند تکه از امعاء و احشا زن را بیرون کشید. جانا فریاد کشید و روی زمین افتاد.
در آن سو، پیرس دسته ای از موهای جین را گرفت و سرش را به لبه ی عقب ماشین کوبید. جین سعی کرد به گردن پیرس ضربه بزند، اما پیرس با خم شدن جاخالی داد و چاقویش را در پهلوی او فرو کرد. جین زیر لب گفت:«شانسی بود...» و ضربه ی محکمی به بازوی پیرس زد که باعث شد پیرس صدای شکستن استخوانش را بشنود. پیرس از درد فریاد کشید. جین سپس نفس کوتاهی کشید و روی زمین افتاد.
جانسون با خشم به سمت مل حمله کرد و فریاد زد:«چطور جرئت می کنی؟!» اما کریس جلویش ایستاد و چاقویش را بیرون کشید. جانسون به راحتی از ضربه ی چاقوی کریس جاخالی داد، شانه های مل را گرفت و او را به طرف سپر قُر شده ی ماشین پرتاب کرد. صدای برخورد مل به ماشین طوری بود که اگر کریس و پیرس نمی دانستند به خاطر ویروس مقاومت بدنی دخترک بیش از قبل شده، می توانستند قسم بخورند که ستون فقراتش آسیب دیده است.
کریس دید که درخشش چشمان جانسون کم کم داشت از بین می رفت. پیرس با دستان خونین از پشت کامیون بیرون آمد و او نیز دید که چشمان جانسون داشتند تغییر می کردند، و دید که مرد هیولا صفت با بغض و نفرت به سمت کریس حمله ور شد. کریس دوباره سعی کرد با چاقویش او را بزند، اما جانسون با حرکتی سریع چاقوی کریس را از دستش بیرون کشید و به کناری پرت کرد.
پیرس شات گانش را برداشت و فریاد زد:«کاپیتان!» و به جانسون شلیک کرد. جانسون این بار هم جاخالی داد –اما با سرعتی کمتر از قبل. بازوی کریس را گرفت و شانه ی زخمی اش را پیچاند. کریس از درد فریاد کشید و سعی کرد با دست آزادش، از پشت گردن جانسون را بگیرد. جانسون لگدی به پشت پای کریس زد و او را روی زانوانش انداخت، مچ دست دیگر کریس را نیز گرفت و چرخاند.
پیرس یک بار دیگر شلیک کرد و این بار بازوی جانسون را زخمی کرد. جانسون با خشم گفت:«بهتره اسلحه تو بندازی بچه جون، وگرنه کاپیتان عزیزتو زود تر از موعد می کشم.» و پایش را پشت کریس گذاشت و او را به سمت جلو هل داد. مشخص بود که اگر کمی بیشتر فشار می داد، می توانست هر دو دست کریس را از شانه بکند. کریس فریاد کشید.
مل – که از جایش بلند شده بود- با همان سرعت ابر انسانی-که البته مانند جانسون کمی تحلیل رفته بود- به سمت جانسون دوید، بازویش را دور گردن او حلقه کرد و دندان های خونینش را در گردن او فرو کرد. جانسون برای بار دوم مجبور شد طعمه اش را رها کند و در حالی که انگار سرش داشت گیج می رفت، فریاد کشید:«تو چی کار کردی؟» و چند قدم عقب رفت. بدنش به رعشه افتاده بود. کریس با صورت روی زمین افتاد.
مل با تعجب و تمسخر پرسید:«یعنی چی چی کار کردم؟ خب گاز گرفتم دیگه!»
درخشش چشمان جانسون کاملا محو شد. از شاهرگ گردنش خون بیرون می زد. پیرس یک بار دیگر به جانسون شلیک کرد. جانسون سعی کرد کنار بکشد، اما دیگر سرعت قبل را نداشت و گلوله درست در قلبش نشست. جانسون بهت زده به رو به رویش خیره شد. سپس اخم کرد و زیر لب گفت:«چطور...؟» و با نفس خش داری روی زانوانش افتاد. پیرس گلوله ی دیگری شلیک کرد که دقیقا پشت قبلی خورد، و جانسون از پشت به زمین افتاد.
مل با خود فکر کرد:«چه اتفاقی افتاد؟...» اما قبل از آن که بتواند موقعیت را تجزیه و تحلیل کند، کریس با نفس های سنگین روی چهار دست و پایش ایستاد. مل بلافاصله کنارش زانو زد و گفت:«کاپیتان؟» کریس سرفه کرد و گفت:«چیزی نیس، مل. من خوبم.» اما دستانش از شانه به پایین واقعا درد می کرد.
پیرس هنوز از مرگ جانسون در شوک بود. در حالی که خیره به جنازه ی او نگاه می کرد پرسید:«نفهمیدم، چی شد؟»
مل به کریس کمک کرد که از جایش بلند شود. از شانه ی مافوقش خون می آمد. مل همانطور که چشمانش را به دنبال چیزی برای بستن زخم کریس به اطراف می گرداند گفت:«نمی دونم پیرس. شاید...نه، نمی دونم.»
کریس دستش را روی زخم شانه اش گذاشت و با اخم گفت:«شاید ویروسی که تو داری، ویروس بدن جانسون رو خنثی کرده»
مل و پیرس با دهان های باز او را نگاه کردند. کریس توضیح داد:«آلیس گفته بود این ویروس به جز خون از هیچ راه دیگه ای منتقل نمیشه. هنوز دهنت داره خونریزی می کنه مل، مگه نه؟»
مل با آستین خیسش، دور دهان خونینش را پاک کرد و گفت:«دیگه داره بند میاد. ولی این ویروس هر چی هست توانایی درمان زخم رو نداره.»
کریس گفت:«تو گازش گرفتی.»
پیرس پرسید:«یعنی مثل ماری که با نیش زدن زهرشو منتقل می کنه؟»
کریس جواب داد:«احتمالا.»
مل اخم کرد. پیرس جلو رفت و دستش را روی شانه ی او گذاشت:«مل...اگر درست باشه...این می تونه یه فرصت باشه که از شرش خلاص شی.»
کریس با جدیت و نگرانی گفت:«ولی اگر بد ترش کنه چی؟»
مل دستش را زیر چانه اش گذاشت و کمی فکر کرد. پیرس نگاهی به کریس و سپس به مل انداخت. خود او هم صد در صد به حرفش اطمینان نداشت و می ترسید. اگر واقعا اوضاع بد تر می شد، اصلا مطمئن نبود که چه کریس و چه خودش دل کشتن مل را داشته باشند.
مل لبخند زد و گفت:«حق با پیرسه کاپیتان. به امتحانش می ارزه.»
کریس به او تشر زد:«نه، نمی ارزه. اگر-»
مل جلو رفت و گفت:«کاپیتان، اگر روی اون اثر کرده پس حتما روی من هم اثر می کنه. حتما. من مطمئنم.»
کریس می خواست بپرسد: از کجا مطمئنی؟ اما ناگهان چیزی به نظرش رسید که باعث شد حرفش را بخورد. کریس یک قدم جلوتر رفت و خم شد تا صورتش هم سطح صورت مل قرار گرفت. مل با چشمان کاملا باز به او خیره شد. نمی دانست می خواهد چه کار کند.
لبخندی گوشه ی دهان کریس را کشید. مل پرسید:«چی شده؟»
کریس گفت:«فکر کنم قبل از این که تو بخوای کاری بکنی اثر خودشو گذاشته.»
رنگ خاکستری-عسلی چشمان مل داشت تیره تر و تیره تر می شد. مل دستانش را بالا آورد و به آن ها نگاه کرد. ناخن هایش داشتند به حالت عادی بر می گشتند. البته قسمتی که بلند شده بود تغییری نمی کرد، ولی انگشت هایش دیگر خمیده و فشرده نبودند. مل یک بار دیگر دور دهانش را پاک کرد. این بار خونِ بسیار کمتری روی آستینش ماند. دیگر داشت بند می آمد. باران نیز دیگر نم نم می بارید.
پیرس با لبخند گفت:«به احتمال زیاد خون اون هم از طریق زخم لبت و لثه هات به تو منتقل شده.»
مل پوزخند زد:«عجب نجاستی!» و بعد از کریس پرسید:«میشه ببینی دندونامم تغییری کردن یا نه؟» و دهانش را باز کرد. کریس سرش را تکان داد و گفت:«نه.»
مل شانه هایش را بالا انداخت و گفت:«فک کنم به خاطر جنس دندون باشه.»
ناگهان پیرس گفت:«اِاِاِاِاِاِ...کاپیتان، اوضاع خیلی جالب نیس. فک کنم بهتره زود تر از اینجا بریم.»
کریس نگاهی به انتهای جاده انداخت. گروه بزرگی از جواوو ها از انتهای جاده به طرفشان می دویدند.
مل به طرف کامیون دوید تا بررسی کند که آیا می توان روشنش کرد یا نه؛ اما پیرس گفت:«مل، فایده نداره. مرتیکه یه جوری زد که امکان نداره تکون بخوره.»
مل به سمت چپ جاده نگاه کرد. جواوو ها از میان درختان خشک در دسته های بزرگ می آمدند. حتی سمت راست جاده نیز بسته بود. البته فاصله شان هنوز خیلی زیاد بود، اما مل گفت:«فکر نکنم بتونیم فرار کنیم. بهمون می رسن.»
کریس زخم روی شانه اش و درد دستانش را به کل فراموش کرد و گفت:«پیرس! ماشین گان پایینی هنوز گلوله داره. پشتو داشته باش.»
پیرس سر تکان داد و به طرف عقب کامیون رفت. مل و کریس پشت به پشت یک دیگر ایستادند و هر کدام یک سمت جاده را پوشش دادند. مل یک خشاب را خالی کرد و خشاب بعدی را جا زد. با هر گلوله ای که شلیک می کرد فحش می داد.
کریس میکروفونش را روشن کرد:«کاپیتان تیم آلفا صحبه می کنه. مرکز، کسی صدای منو میشنوه؟»
سکوت.
-مرکز، کسی صدای منو می شنوه؟
صدایی از پشت گوشی کریس نیامد. کریس گفت:«لعنت...»
بازوی پیرس واقعا شکسته بود و حسابی درد می کرد، اما مسلما دردش با زمانی که دستش از شانه قطع شده بود قابل مقایسه نبود. به هر حال، شاید این دفعه دیگر هیچ نجات معجزه آسایی در کار نبود. پیرس انگار که چیزی یادش آمده باشد، اخم کرد و ناگهان فریاد زد:«ممکنه از این جا زنده بیرون نریم کاپیتان! بهش بگو!»
کریس در حالی حتی یکی از گلوله هایش نیز خطا نمی رفت، اخم کرد و پرسید:«از چی حرف می زنی؟»
پیرس با خشم فریاد زد:«خودت می دونی از چی حرف می زنم! باید بهش بگی!»
مل با تعجب پرسید:«چی رو به من بگه؟ پیرس، خل شدی؟»
کریس از شدت اضطراب نفس نفس می زد. اگر این واقعا آخر کار بود چی؟ یعنی باید به مل می گفت؟ اصلا پیرس از کجا می دانست؟ کریس مطمئن بود پیرس فهمیده است. اما از کجا؟
مل با خشم گفت:«پیرس عوض این که مزخرف به هم ببافی رو زدن اون گودزیلا هایی که جلوتن تمرکز کن.»
پیرس دوباره فریاد زد:«خدا لعنتت کنه، کریس! دِ بهش بگو دیگه لعنتی!»
اگر واقعا آخرین روز زندگیشان بود، پس چیزی برای از دست دادن نداشت. کریس لحظه به لحظه بیشتر یقین پیدا می کرد که این بار دیگر جان سالم به در نخواهند برد.
کریس فریاد زد:«خیلی خب، باشه! مل، با من ازدواج می کنی؟»
مل یک لحظه رویش را برگرداند و با شگفت زدگی پرسید:«چی؟»
ناگهان هر سه شان صدای متین را شنیدند که در گوشی هایشان فریاد زد:«کاپیتان همین الان برین تو اون کامیون!»
پیرس دسته ی مسلسل را رها کرد، کف ماشین دراز کشید، سرش را میان دستانش گرفت و از شدت درد بازویش هیس هیس کرد. کریس دستانش را دور کمر مل حلقه کرد، او را بلند کرد و به طرف کامیون دوید. مل را از در کمک راننده چپاند داخل و خودش را مانند دیواری محافظ روی بدن او حایل کرد.
صدای انفجار ها و تیراندازی های متعدد گوش هایشان را پر کرد. متین در میان انفجار ها گفت:«می بخشید بچه ها. مجبور بودن اون منطقه رو پاکسازی کنن. شما ها خوبین؟»
کریس میکروفونش را روشن کرد:«ما خوبیم.»
صدای تیر اندازی و انفجار تا سه یا چهار دقیقه ی دیگر نیز ادامه یافت و بعد قطع شد. باران دیگر خیلی آهسته می بارید. متین گفت:«خب، می تونین بیاین بیرون.»
کریس آرام از روی مل بلند شد. گونه های مل به قرمزی گل رز شده بودند. چهره ی معذب مل باعث شد کریس لبخند بزند. مل با عجله بلند شد و از ماشین پایین آمد. پیرس نیز از پشت کامیون پیاده شد و نفس عمیقی کشید. هواپیماهای بمب افکن بالای سرشان پرواز می کردند و به سمت مرکز بر می گشتند. چند تایشان مسلسل های سنگین نیز به همراه داشتند. در فاصله ی 50-60 متر، فرش عظیمی از جواوو های سوخته و مرده از سه جهت پهن شده بود.
کریس با خود فکر کرد:«عجب دقتی!» و سپس در میکروفونش گفت:«متین، ارتباط من با مرکز قطع شده. می تونی منو وصل کنی؟»
-آره. یک لحظه صبر کن...
صدای نگران اوبرایان از پشت خط شنیده شد:«کاپیتان، شما ها کجایین؟»
-شهر فیلبرت (Filbert). مسئله ای مهم تر از ما هست، اوبرایان. جانسون مرده.
صدای اوبرایان مردد بود:«مطمئنی؟»
کریس سر تکان داد:«کاملا. جسدش الان درست رو به رومه.»
صدای اوبرایان شاد تر از قبل شد:«عالیه، کریس! این یعنی مبارزه تقریبا تمومه. فیلادلفیا و شهر های اطرافش خیلی زود آزاد میشن. متین داره میاد طرف شما. تا یه ربع، بیست دقیقه ی دیگه می رسه. باید برگردین مرکز و حسابی استراحت کنین.»
کریس گفت:«دریافت شد.» و میکروفونش را خاموش کرد. سپس زیر لب گفت:«امیدوارم بتونیم واقعا استراحت کنیم.»
مل رویش را به سمت او برگرداند و با نیم لبخندی حاکی از ناباوری گفت:«کریستوفر ردفیلد! تو واقعا همین چند دقیقه ی پیش از من خواستگاری کردی؟»
کریس من و من کنان گفت:«اممم...من...» سپس با خود فکر کرد:«یا حالا یا هیچ وقت!»
کریس تمام جرئتش را یک جا جمع کرد، نفس عمیقی کشید و با اطمینان گفت:«بله.»
صورت مل حتی قرمز تر شد. نمی توانست جلوی خودش را بگیرد. مثل آن روز کذایی در خانه ی پیرس، ذهنش قفل کرده بود.
کریس با دیدن گونه های گل انداخته مل، این بار با اعتماد به نفس بیشتری لبخند زد و گفت:«خب، جواب تو چیه؟»
ذهن مل کار نمی کرد. تمام تلاشش را کرد تا افکارش را جمع و جور کند، اما نتوانست و اولین چیزی که به دهانش آمد را گفت:«نه.»
با شنیدن این پاسخ، فک پیرس –که در سکوت از پشت ماشین این صحنه را نگاه می کرد- تا زانو هایش کش آمد.
کریس با چشمانی گشاد شده، متعجب پرسید:«چرا؟»
مل به تته پته افتاد:«خـ...خب...را...راستش...من...»
کریس چند قدم جلوتر آمد و دقیقا رو به روی مل قرار گرفت:«تو چی؟»
مل پاهایش را نگاه کرد:«خب...من...من به شما علاقه ای...نـ...ندارم، کاپیتان.» مل آشکارا عرق کرده بود. «یعنی...از اون نظر بهتون علاقه ندارم...» در دل خود را فحش می داد. چرا این حرف ها را می زد؟ خودش هم نمی دانست.
کریس انقدر مل را می شناخت که بفهمد کی دروغ می گوید و کی راست. لبخند زد، یک دستش را زیر چانه ی مل گذاشت و سرش را بالا آورد. رنگ سیاه همیشگی چشمانش برگشته بود، و در نور کم جان آفتاب بعد از ظهر می درخشید. مل ناخود آگاه بر حسب عادت همیشگی اش، از اضطراب لب هایش را تر کرد.
کریس دیگر نتوانست مقاومت کند. دست آزادش را دور کمر مل حلقه کرد، صورتش را جلو برد، و با حرارت او را بوسید.
پیرس در آن سوی ماشین ابتدا از خجالت رنگ به رنگ شد، اما بعد لبخند زد و در دل گفت:«بالاخره! هم خودشو راحت کرد هم مارو!»
انگار زیر پوست مل آتش روشن کرده بودند. هیچ صدایی نمی شنید. چشمانش نا خود آگاه بسته شدند. پاهایش ضعف رفتند، اما کریس او را محکم نگاه داشته بود تا نیفتد.
کریس نیز وضعش بهتر از مل نبود، فقط با این تفاوت که پاهایش قوی تر از آن بودند که ضعف بروند. کریس مطمئن بود. دیگر مطمئن بود که مل دوستش دارد. لب های لرزان مل و پاهای ضعیفش او را لو می دادند. با آن که خونریزی لثه های مل کاملا بند آمده بود، اما دهانش هنوز کمی مزه ی خون می داد. کریس نیم لبخندی زد و کمی عقب کشید. زیر لب زمزمه کرد:«هنوزم میگی دوسم نداری؟»
مل دوباره به تته پته افتاد:«مـ...من...نمی دونم...»
کریس حرفش را با بوسه ی دیگری قطع کرد. این بار محکم تر. دستش را از زیر چانه ی مل به سمت پشت گردنش برد و اجازه داد تمام احساساتی که حد اقل سعی کرده بود تا به امروز مخفی نگاه دارد، خودشان را آشکار سازند.
مل کاملا بی دفاع بود. نمی توانست در مقابل کریس مقاومت کند. عشقی که مدت ها در خود دفن کرده بود، دیگر سرکش شده و قابل پنهان کردن نبود.
کریس دوباره عقب کشید و به آهستگی پرسید:«حالا چی؟»
مل این بار لبخند زد، دستانش را بالا آورد، آن ها را دور گردن کریس حلقه کرد و خودش داوطلبانه او را بوسید. یکی از دستانش را به آهستگی روی زخم شانه ی او گذاشت تا ببیند که آیا هنوز خونریزی دارد یا نه، اما ظاهرا فعلا بند آمده بود. کریس سوزش زخمش را احساس نمی کرد. بعد از مدتی که هیچ کدامشان نفهمیدند چقدر بود، بالاخره نفس کم آوردند و این بار نه به اختیار، بلکه به جبر عقب کشیدند.
مل همانطور که لبخند می زد، در چشمان قهوه ای رنگ کریس –که شعف در آن ها موج می زد- خیره شد و گفت:«تو چی فکر می کنی؟»


پایان
و بالاخره، پرونده ی این فنفیکشن هم بسته شد. اول از همه جا داره یک تبریک بگم که به طرز خفن و خوبی همراه با نظرات و همراهی بچه ها تونستید این فنفیکشن رو تموم کنید. و این کار واقعا جای تبریک داره 4
افراد زیادی نیستن که به این اراده برسن و آثارشونو تموم کنن. وقتی میخوای یه چیزی رو ببندی نمیدونم چرا تمام بی حوصلگی های دنیا و همچنین استرس و .. میاد سراغت :/
بنده به شخصه از قسمت 11 به بعد جذب داستان شدم که طبیعیه. چون من تازه اونموقع فن رو خوندم 4
و اینکه چرا من مفقود الاثر شدم؟! من جسد جیسون کافمنو از شما میخوام 22یعنی چی آخه. شخصیت به این خفنی باید به همین راحتی گم و گور بشه؟! مگه داریم.. مگه میشه!(رعایت قانون کپی رایت :/) (البته من عادت دارم شخصیتای خفنم در نهایت بشون بی محلی بشه 4)
و اینکه خیلی خوب بود دهن سرویس 22. یک پایان قوی بود. این اسم مرموز داستان هم بالاخره فهمیدیم چیه. فقط من میگم قبل از اینکه مل بگه تو چی فکر میکنی. کریس دوباره ازش درخواست ازدواج کنه.. و مل بگه تو چی فکر میکنی 4
بسیار حال کردیم .. دم تمام دست اندر کاران گرم. با تشکرات فراوان از شما، منتقدان دلسوز (سید حسین، سید ساعی، حجیه آتوسا، سیده شادو گرل ملقب به دو نقطه ی اعظم... و تمام کسانی که به نحوی در جلو بردن این داستان دست داشتن.)
از متین خان هم بسی تشکر میکنیم :/
با بهترین آرزو ها
جواد دارک سایدر
[تصویر:  nppxjoj.php?AAHzfWGusAk4M0gjpqjEEA=https...60_720.jpg]
days passing and i'm waiting on the bench and pack my cigar ..a bloody smoking to forget these dark days..i'm waiting for Hydra
these days will pass.. and just the shadows will stay
the hell with those shadows..
hell with them
پاسخ
سپاس شده توسط: saiepotter ، جسی فارول ، Elisa.Breaker
(۱۳۹۶/۰۴/۲۹، ۱۱:۳۳ ق.ظ)AtY.A.G نوشته است: 21 یه هشدار میدادی این صحنه های غیر اسلامی چی بود ب خوردمون دادی تهش 2221
عالییییییی
وعععع نابود شدم از پایانش
عالی بودددد
خسته نباشی مل بریکر
توصیفاش خوب بودن
فک کنم چند جا کمبود علائم نگارشیو حس کردم دوباره خوندم نشونت میدم.
خوبه فلسفه اسمشم فهمیدیم
من حس میکنم این فصل خیلی طولانی بود یا واقعا بود؟بود؟ 22

بله قسمت آخر واقعا طولانی تر از بقیه بود. 4

اهم وضعیت جناب آقای جیسون کافمن تا زمانی که فن های بعدی نوشته بشه جزو اسراره 4 برای توضیحات بیشتر به تاپیک زیر مراجعه کنید و یادتون باشه می تونین به 2 گزینه رای بدین:
http://dementor.ir/forum/showthread.php?tid=3957

ممنونم از همه ی کسانی که نظر دادن و کمکم کردن. تاثیر خیلی شگرفی در داستان نویسیم به طور کلی داشت 1

آقا هر گزینه 1 رای گرفته توروخدا یه کاریش بکنین من الان واقعا کدومو بنویسم؟ 22
We are, we are the walking dead
A generation of negligence
Brought down upon our heads
We are, we are the walking dead

The Coffin Is Moving by Ice Nine Kills


فن فیکشن رزیدنت ایول، "تو چی فکر می کنی؟" کامل شده
http://dementor.ir/forum/showthread.php?tid=1528
پاسخ
سپاس شده توسط:


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 2 مهمان