انجمن


امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
نیمه گمشده
#11
نثر قشنگ و روونی داری! نوشته هات پر از احساسن. اگه روی توصیفات وفضاسازی هم بیشتر کار کنی محشرمیشه
پاسخ
سپاس شده توسط: h.a.r.r.y
#12
بعد از مدت ها فنمان را اپدیت مینوماییم
با تچکر از نظرات و انتقادات  موثرتون4
 
_ ماری!ماری! بیا کمکم کن تا خریدا رو بیارم خونه
ماری ک خستگی بی دلیلی امانش را بریده بود با زحمت پایین رفت و بقیه خریدها را از تاکسی برداشت.
_ ممنون آقای اندرسون!
_ ب جرج سلام برسونید
_ حتما!
کاترینا با چهره ی خسته ای وارد خانه شد و خرید ها را از دست ماری گرفت.
اما...
ماری احساس میکرد  از زمانی ک از خرید برگشته دیگر ان کاترینای سابق نیست
و تمام این مهربانی ها برای ب دست اوردن منافع خودش است
اما چع منافعی؟
او نمیدانست ک پاسخ این سوال همان معمای حل نشده گردنبند جواهر نشان است.
لبخندی ساختگی ب کاترینا زد و ب سرعت ب سمت اتاقش رفت.
در را بست و روی تختش نشست.
چطور میتوانست بار دیگر ب انبار برود و ب ان وسایل سر بزند؟
چگونه؟
میدانست ک حداقل تا دو روز دیگر...
نه خانوم پندلسون  برای بافتن سبد های حصیری اش از او کمک می خواهد نه مادرکاترینا  انجاست ک هر ساعت دلش برای دخترش تنگ بشودو اورا ب خانه خود بکشاند!
پس او حداقل تا دوروز بعد...
هیچ شانسی برای فهمیدن قضیه دفترچه خاطرات و دیگر وسایل داخل صندوقچه را نداشت.
تنها راه چاره را در خواب می دید تا دگر بار مادرش را در ان جستجو کند.
پس چشمانش را بست و ب خواب عمیقی فرو رفت.
با صدای باز شدن در انباری ک صدای جیر جیر وحشتناکی را می داد از خواب بیدار شد.
ب ساعت نگاه کرد. 7 شب!!!
ب یاد خوابش افتاد...
کلبه ای چوبی در کنار دریاچه ای بزرگ
و کلیدی ک روی شن های خیس ساحل افتاده بود.
ودستی ک بسیار ب ان نزدیک بود اما هنوز نمی رسید...
فعلا زمان تفکر در مورد خوابش نبود.
احتمال می داد ک کاترینا وارد انباری شده باشد.
پس پاورچین پاورچین ب پایین رفت و ب سرعت پشت یکی از مبل ها پنهان شد.
ظاهرا کاترینا از جا ب جایی صندوق با خبر شده بود!!!!
اگر می فهمید ک کار ماری بوه است چه؟
تمام زحماتش ب هدر می رفت.
چشمانش را بست و از مادرش کمک خواست و زیر لب زمزمه کرد:
_ ماامان خواهش میکنم کاری کن ک کاترینا نفهمه کار من بوده
کاترینا بر خلاف همیشه ک چهره ای خندان داشت، با چهره ی بی احساس و خوفناکی! ک از نظر ماری بیشتر ب هیولا می نمود، از انبار خارج شد و ب سمت اتاق خواب رفت. دو دقیقه ی بعد با سرعت از خانه خارج شد.
هنگامی ک از رفتن کاترینا مطمئن شد ، رفت و در انبار را باز کرد و صندوقچه را بیرون کشید.
صندوقچه ای ک حالا دفترچه خاطراتی در ان نبود.
ولی چشمش ب همان کیسه کوچک ک دفعه قبل دیده بود افتاد.
کنجکاو شد تا ببیند درون ان چیست.
بند دورش را باز کرد و دستش را ب درون کیسه برد.
سنگ زیبا و البته بسیار اشنایی از ان کیسه بیرون امد.
سنگی ک مطمئن بود نظیر ان را با همان شکل و شمایل دیده است.
دستش ب گردنبندش خورد و ...
ان را از لباسش بیرون کشید.
تازه انموقع بود ک فهمید گردنبند در واقع دو نیمه است و تا ب حال تنها یک نیمه ان پیش خودش بوده است.
و "نیمه گمشده" دست کاترینا بود.
نیمه ای ک ماری حتی از وجود ان با خبر نبود .
سنگ را برداشت و صندوقچه را سر جایش گذاشت و ب اتاقش رفت.
گردنبند را از گردنش بیرون اورد...
و دو نیمه را کنار هم قرار داد.
نور ابی رنگی تمام فضای اتاق را پر کرد.
و ناگهان صدای مادرش را شنید.
_بالاخره موعود فرا رسید.
و حالا ماموریت اصلی تو شروع شده...
ادامه داستان هم بمونه برای قسمت بعد4
پاسخ
#13
ترکیدم از بس زیبا بود
LIFE IS LIKE A PIANO
WHITE KEYS FOR HAPPINESS AND BLACK KEYS FOR SORROW
SO...
ONLY WHEN YOU GO THROUGH THE WHITE AND BLACK KEYS YOU HEAR
THE MUSIC OF LIFE 8
[تصویر:  425618934-31078.jpg]
پاسخ
سپاس شده توسط: h.a.r.r.y
#14
عالی و خوفناک! عالی بود معصومه جان ادامشو زودترررررررررر بذارررررر! 41
Stay Alive
Stay Alive...  For me
You will die
But now your life is free
Take pride in what is sure to die

!Stay Alive my dear Monster
/-|
پاسخ
سپاس شده توسط: h.a.r.r.y
#15
بازم میگم هزار بار دیگه هم میگم بسیار عالی بودد
LIFE IS LIKE A PIANO
WHITE KEYS FOR HAPPINESS AND BLACK KEYS FOR SORROW
SO...
ONLY WHEN YOU GO THROUGH THE WHITE AND BLACK KEYS YOU HEAR
THE MUSIC OF LIFE 8
[تصویر:  425618934-31078.jpg]
پاسخ
سپاس شده توسط: h.a.r.r.y
#16
خانم معصومه گلم 22
چی شد؟ 22

بذار ادامشو دیگه گبی فدا 224

@h.a.r.r.y الووووو 22
Stay Alive
Stay Alive...  For me
You will die
But now your life is free
Take pride in what is sure to die

!Stay Alive my dear Monster
/-|
پاسخ
سپاس شده توسط: h.a.r.r.y
#17
واووووو
فوق العاده بود همزاد جونم4
عالی بودددددددددد1
حیف نیست ادامه اش ندی؟ تو که به این خوبی می نویسی؟ چرا ادامه اش نمیدی مصی جوننننننن؟1
حیف ماری به اون بینوایی نیست بلاتکلیف بمونه؟
حیف خواننده هایی به این خوبی نیست که این جوری تو کف کاترینای متغیر بمونن؟4
حیف جورج نیست از همه جا بی خبر به زندگیش تو داستان ادامه بده؟4
حیف آنا نیست؟
حیف خودت نیست همزاد من؟ 4
ده روز مهلت داری فنتو ادامه بدی4
ببینیم چه میکنی دیگع1

[تصویر:  mt8_images-8.jpg]

پاسخ
سپاس شده توسط: h.a.r.r.y
#18
گرچه این ایده ک‌به نظر خودم بد نیست جذابیتش با دستان ناتوانمند من از بین میره4 ولی به اصرار دوستان ادامش رو انشالله خواهم گذاشت و این قسمت اگر کوتاه شد به بزرگی خودتون ببخشید1
************
ماری جوان با تعجب و حیرت به بانوی زیبایی ک جوانی های مادرش بود خیره شد. هیچگاه تصور نمیکرد که راز ان گردنبند ارزشمند در دستان معلم جغرافی اش باشد..
_ با پیدا شدن نیمه دیگر گردنبند حالا میتوانی ارزوی همیشگی من را تحقق ببخشی و به آینده سفر کنی. اما باید بدانی‌که این راز را حتی پدرت هم نباید متوجه شود و تنها به دستان افرادی کار میکند که نیت شومی برای استفاده از آن در سر ندارند. پس یقینا تا زمانی که راه جدیدی برای استفاده از آن پیدا نشده دست کاترینا و برادر ناموزونش به آن نخواهد رسید.
مراقب خودت باش دخترکم
ماری نا امید از همه جا مادرش را صدا میزد ولی همه چیز به حالت سابق برگشت و او متوجه شد ک این کارش هیچ سودی ندارد
ولی در این اثنا علاوع بر قابلیت گردنبند به چیز عجیبی پی برده بود
وجود شخص سوم در این ماجرا!
برادر کاترینا و احتمالا همان کسی ک کاترینا ب خاطر صحبت و اگاه کردن او ب سرعت از خانه خارج شد.
سفر به اینده از سال 1997...
هیجان انگیز ترین ماجراجویی عمرش
اما نمیدانست که سفر به اینده چه نیت خیری میتواند به همراه داشته باشد و هدف اصلی او از این سفر و سفرهای بعدی چیست...
بدون تو احساسات دیروز مثل برف امروز ناپدید میشن
"Amelie"
پاسخ
سپاس شده توسط: NecR0manCeR ، Arianaz ، saiepotter
#19
این فن فیکشن بسی عالی و جذاب بود و میشه گفت مه اولن فن فیکشن غیر هری پاتریه که خوندم،عالیه
Yesterday is HISTORY
.
Tomorrow is MYSTERY
.
Today is a GIFT
That why it is called
THE PRESENT
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  داستانک: اموال گمشده Amir2527 0 100 ۱۳۹۵/۱۲/۱۶، ۰۱:۵۳ ق.ظ
آخرین ارسال: Amir2527

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 2 مهمان