انجمن


امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
آریا کالدورن-بوت
#31
(۱۳۹۶/۰۵/۰۲، ۰۳:۲۲ ب.ظ)هرماینی جین پاتر نوشته است: وقتی آریا و آلبوس وارد سالن عمومی شدند،اسکورپیوس منتظر آنها بود.کمی نگران به نظر می رسید:
-شما دو تا کجا بودید؟ وقتی رفتم برج شمالی هیچکس اونجا نبود.
آریا گفت:
-راستش یه اتفاقاتی افتاد،بشین تا برات تعریف کنیم.
وقتی آلبوس و آریا ماجرا را تعریف کردند،اسکورپیوس با دهان باز به آنها خیره شد:
-حالا واقعا مجبور بودید اونجا دوئل کنید؟! و سپس لبخندی زد: بهت تبریک میگم، هر کسی نمیتونه آلبوس رو شکست بده.
قبل از اینکه هر سه به خوابگاهایشان بروند، آریا به ساعد خراشیده آلبوس اشاره ای کرد و گفت:  صبر کن من یه چیزی واسه دستت دارم و بین پله های خوابگاه ناپدید شد.
چند دقیقه بعد آریا در حالی که برگی نقره ای رنگ را در دست داشت،از پله ها پایین آمد.به آرامی دست آلبوس را گرفت و برگ را به آن مالید.آلبوس سوزش خفیفی احساس کرد و ناگهان دردش از بین رفت.آریا لبخندی زد و گفت: این برگ درخت مارچوبه،وقتی آخرین بار به ایلورمورنی رفتم کندمش،شفادهنده  ی قوی ایه . و دست آلبوس را رها کرد.
آلبوس زیر لب تشکری کرد و هر سه به یکدیگر شب به بخیر گفتند.

آریا در تختش غلت میزد،خوابش نمی برد.مدام به ان صندوقچه فکر می کرد.چرا اینقدر شبیه به صندوقچه پدرش بود؟آن را یک بار در انباری دیده بود ولی توجهش را جلب نکرده بود.با خود فکر کرد: شاید دو تا صندوقچه مختلفند..شاید تو لندن از این صندوقچه ها زیاده..ولی همه ی استدلال ها برایشان غیر منطقی به نظر میرسیدند.بعد از اینکه احتمالات بی شمار دیگری را در ذهنش مرور کرد، از خستگی به خواب رفت.
------
صبح روز بعد،سرسرای بزرگ شلوغ تر از همیشه به نظر می رسید،ظاهرا تمرینات کوئیدیچ  شروع شده بود و همه جا،جاروهای مختلف و لباس های کوئیدیچ در چهار رنگ متفاوت، خودنمایی می کرد.آریا بشقاب سوپش را کنار زد و به گروهی از بچه های اسلیتیرین  که لباس سبز رنگ کوئیدیچشان را بر تن کرده بودند،نگاه کرد.آلبوس پرسید:
-تو هم کوئیدیچ بازی می کردی آریا؟
-آره،من یه مهاجم بودم و با به به یادآوردن تیم کوئیچیشان لبخندی زد : راستش من همیشه دوست داشتم یه جستوجوگر باشم،اما جستوجوگر تیممون اونقدر قوی بود که قابل جایگزینی نبود! و ادامه داد: تیمتون در چه سطحیه؟
اسکورپیوس غرولند کنان گفت: دوست ندارم اینو بگم ،ولی گریفیندور از ما قوی تره. و به میز کناری اشاره ای کرد.آریا گفت:
-راستش من از اپیدورس خواستم ببینه جای خالی تو تیم هست یا نه،ولی اون گفت که تیم تکمیله.
-آره تکمیل از احمقها ! آلبوس با ناخرسندی این جمله را به زبان آورد.
اسکورپیوس گفت:به نظرم دوباره بهش بگو،مطمئنم اونم به صلاح تیم فکر میکنه،چند تا از بازیکنامون واقعا داغونند،خصوصا جستوجوگرمون،دفعه  قبلی جیمز پاتربه سه دقیقه نرسیده گوی زرینو گرفت! و با صدای آهسته تری ادامه داد: اگه امسالم جامو ببرن میشه سه سال پشت سر هم.
آلبوس به تایید سر تکان داد: جیمز امسال خیلی مصممه! میگه سال اخرش تو هاگوارتزه و میخواد با آخرین جامش از هاگوارتز خداحافظی کنه و با پوزخندی ادامه داد: هر چی نباشه این تنها چیزیه که توش استعداد داره! و هر سه خندیدند.
 چند لحظه بعد صدایی توجهشان را جلب کرد، ظاهرا دعوا بین اپیدورس و جیمز در نزدیکی میز گریفیندور اتفاق افتاده بود.هرسه برگشتند.جیمز با عصبانیت گفت:
-اما ما زمینو واسه روز اول رزرو کرده بودیم!
-گفتم که،پروفسور اسپنسر به من گفت که به لیست نگاه کرده و امروز خالی بوده،اونم گفته که اسم ما رو بنویسند.الان تو لیست اسم ماست،تمرین شما روز سومه.
-من به اون لیست کاری ندارم! من خودم روز اول رفتم به مادام هوچ گفتم اولین روز تمرین رو واسه ما رزرو کنه، شاید یادش رفته یادداشت کنه.
-تو هیچ مدرکی نداری،الان تو دفتر اسم ماست پس..
 اپیدورس حرفش را قطع کرد،یکی از استاد ها به اون نزدیک میشد،آریا فورا او را شناخت؛ او سیسیلیا اسپنسر، استاد درس طلسم های باستانی او بود،خانمی بلند قد و لاغر اندام بود،موهای مشکی قارچی کوتاهی داشت و صدایش به قدری آرام و پرطنین بود که گویی دارد از یکی از رادیوهای مشنگی پخش میشود:
بچه ها،از ایرادی که اتفاق افتاده واقعا متاسفم،تقصیر من و مادام هوچ بود که این اتفاق افتاد. وقتی من به مادام هوچ گفتم اسم ما رو بنویسه، ظاهرا حواسش نبود و فراموش کرده بوده من رئیس گروه اسلیتیرینم،  وبه من گفته که اسم ما رو واسه روز اول نوشته. منم دیگه به لیست نگاه نکردم .هر چی باشه سال اول تدریسمه و هنوز به همه چیز وارد نیستم،منو مادام هوچ با هم صحبت کردیم و ظاهرا شما اول گفتید.  آقای پاتر،شما میتونید امروز تمرین کنید و ما روز سوم رو بر می داریم و نگاهی به اپیدورس انداخت.
اپیدورس آشکارا عصبانی شده بود ولی چیزی نگفت.پروفسور اسپنسر دستهایش را که با دستکش های مشکی پوشانده شده بود، در هوا تکان داد و گفت: خب دیگه بچه ها،دعوا تموم شد برید سر کلاساتون!
وقتی آریا داشت از سر میز بلند میشد،نگاهش به جیمز افتاد که با خوشحالی دست در موهایش کرده بود و به گریفیندوری های داخل سالن لبخند میزد، آریا با لحنی تمسخر آمیز گفت:
-یکی نیست به برادرت بگه وقتی قیافشو اینجوری میکنه سمندر آفریقایی هم از اون جذابتره! آلبوس و اسکورپیوس خندیدند.
-جدی میگم،ما اونا رو پرورش میدادیم،سمشون خیلی باارزشه فقط یکم بی ریختن!
هر سه در حالی که میخندیدند،به سمت کلاس ورد های جادویی حرکت کردند.

------------------------------------
سه هفته از آغاز سال تحصیلی میگذشت و پاییز تقریبا داشت خود را نشان میداد.هوا سردتر شده بود و باد های خنکی میوزدید،حتی دیشب باران باریده بود.آریا از تختش برخاست، نامه ی روی میزش را برداشت و برای صدمین بار آن را خواند:

آریای عزیز،نمیدونی که چقدر دلم برات تنگ شده و چقدر ایلورمورنی بدون تو سوت و کوره.از وقتی وارد مدرسه شدیم همه سراغتو میگیرن. مجبور بودم به همشون توضیح بدم چرا رفتی! نمیدونی پروفسور گرندان چقدر عصبانی شده بود! میگفت تو تنها کسی هستی که پارسال تغییر شکل رو ازش A گرفتی! گفت اگر به جای ماکوزا بری تو انگلستان استخدام بشی  یه نامه عربده کش برات میفرسته! میدونی که اون کلا با بریتانیایی ها مشکل داره!
دیروز ویلیام ازم پرسید اون دختر مو خرماییه که تو گروهتون بود کجاست؟ وقتی بهش گفتم رفتی، گفت: خوب شد که رفت! خیلی دختر نادونی بود! فکر میکرد میتونه حافظه ما رو پاک کنه،نمیدونست هیچ وردی رو ما اثر نداره! ولی عزیزم حرفشو به دل نگیر،چند روز پیش که داشتیم تو گنجه اش میگشتیم که وسایل توقیفیشو پیدا کنیم، فکر کن چی پیدا کردیم؟ چوبدستی تو رو..همونی که سال سوم شکستیش! من مطمئنم که او به تو علاقه داشته وگرنه اونو مینداخت دور...
راستی جات تو تیم هم خیلی خالیه..دیروز یه مهاجم جدید آوردیم،اسمش برکسونه؛همون پسر سال دومیه که ریزه میزه بود.بهش نمیاد ولی بازیکن خوبیه.گرچه اصلا به پای تو نمیرسه..راستی من هرروز که میرم سر کلاس استاینفیلد جای تو رو خالی میذارم؛نمیذارم کسی به جات بشینه،یادته چقدر سر کلاس معجون سازی حرف میزدیم؟ تو نصف طرح هاتو اونجا کشیدی..فکر کنم برای همینه  که هیچ وقت معجون ساز خوبی نشدیم!
راستی گفتی آلبوس پاتر تو گروهته؟ پسر همون هری پاتر معروف؟! اگه خود آقای پاتر رو دیدی حتما یه امضا ازش برای من بگیر! من تو جام جهانی کوئیدیچ سعی کردم ازش امضا بگیرم ولی نشد! همین دیگه،دلم خیلی خیلی برا تنگ شده،کاش کریسمس میومدید اینجا..امیدوارم این جغده احمق بتونه راهو پیدا کنه،احتمالا خیلی دیر به دستت میرسه چون باید یه قاره رو طی کنه.مواظب خودت باش آریا.
قربانت سارا..

پایین نامه امضای سارا و چند گل جادویی به چشم میخورد.آریا بغضش را فرو خورد.نامه را سر جایش گذاشت وردایش را پوشید.از پله های خوابگاه پایین امد،امروز آخرهفته بود و قرار بود همه به هاگزمید بروند؛ به غیر از او و آلبوس که محروم شده بودند. پایین پله ها صدای گفت و گوی آن دو را شنید:

-اگه بخواین منم نمیرما.

- نه اشکالی نداره برو،به هر حال به رز قول دادی.

-راستش میترسم دوباره شما دو تا رو با هم تنها بذارم!

آریا به میان حرفش دوید و گفت: نمیخواد نگران ما باشی،من تقریبا ده صفحه تکلیف طلسم های باستانی دارم که باید انجامش بدم!

آلبوس گفت: می تونیم پیش هاگریدم بریم،ظاهرا فهمیده بود ما مجازات شدیم،گفت اگه وقت داریم بریم پیشش.

آریا خوشحال شده بود. واقعا حوصله ی انجام تکالیفش را نداشت و حتی همنشینی با یک نیمه غول هم از آن برایش جالب تر بود.
-باشه حتما،بریم!

وقتی از سرسرای ورودی خارج شدند،سرمای خفیفی را در بدنشان احساس کردند.هنوز آثار قطرات باران بر چمن ها باقی مانده بود و چاله های آب کوچک و بزرگ همه جا به چشم میخورد.از یک سطح چمن کاری شده گذشتند و خود را به کلبه ی هاگرید رساندند.به نظر آریا کلبه ی بامزه ای داشت،دایره ای شکل و قهوه ای رنگ بود و پوشال هایی که روی سقفش کشیده بود، تا آن را از باران حفظ کند،هنوز خیس خیس به نظر می رسیدند.آلبوس در زد ولی کسی در را باز نکرد.چند دقیقه را به صدا کردن هاگرید گذراندند،ولی فایده ای نداشت.آلبوس گفت:

-مثل اینکه نیست.

آریا گفت:

-اشکالی نداره. و به درختان مرتفع جنگلی خیره شد که پشت کلبه ی هاگرید قرار داشت:

-این همون جنگل ممنوعه؟

-آره

آریا با کنجکاوی گفت:

-خیلی دوست دارم داخلشو ببینم.

آلبوس لبخندی زد:

-باور کن چیزی نداره،ما پارسال رفتیم.

-خب پس،بهتره خودم ببینم.

آلبوس با لحن ناباورانه ای گفت:

چی؟آریا،ما همین الانشم به خاطر مجازات اینجاییم،واقعا که نمیخوای یکی دیگه بهش اضافه کنی!

-نه نمیخوام، ولی حالا یک بار رفتن که اشکالی نداره،مطمئنم همه ی بچه ها حداقل یک بار اینجا رفتن،اگه تو هم خیلی غر نزنی زود میریم و برمیگردیم!

آلبوس که دوباره بیخیالی خود را بازیافته بود گفت:

باشه ولی هر اتفاقی واست اقتاد مسئولیتش با من نیستا..اگه یه سانتور بلایی سرت آورد!

-اونا تو اعماق جنگلند،من تاریخچه هاگوارتزو خوندم.

و راه خود را به درون جنگل باز کرد.جنگل هنوز مرطوب و نمدار بود،بوی برگ های باران خورده همه جا به مشام می رسید و روح آنان را تازه میکرد.آریا،آهسته  قدم برمیداشت و سعی می کرد گیاهان زیر پایش را له نکند.چوبدستیش را جلویش گرفته بود تا در اثر حمله،بتواند از خود دفاع کند.ناگهان تک شاخ زیبایی روبرویشان پدیدار شد،بدن سفید و شاخِ طلایی زیبایی داشت.آریا مجذوب زیباییش شده بود.

-بهتره زیاد نزدیکش نشی.آلبوس این را گفت.

-نه حواسم هست. و به تک شاخ نگاهی انداخت.

-اگه میدونستم اینجا تک شاخ داره حتما یکم براش غذا میاوردم؛واقعا باشکوهه.آخرین بار که یک تک شاخ دیدم10 سالم بود،ما درمانش کردیم و باز فرستادیمش تو جنگل.

آریا همچنان محو تک شاخ شده بود.آلبوس دست او را کشید و گفت: خب دیگه بهتره بریم.

-یه ذره دیگه بریم جلوتر، بعدش بر می گردیم و به چشمهای متعجب آلبوس نگریست:

-قول میدم.

به راحشان ادامه دادند،جنگل کم کم تاریک تر میشد و گیاهان بیشتری اطرافشان را می گرفت،به طوری که فقط یک راه عبور برای حرکت داشتند.اما آریا همچنان ادامه میداد،منتظر بود چیز جالبتری ببینید.ناگهان با عجیب ترین منظره ی عمرش روبرو شد:

چندین و چند پرنده طلایی عجیب در یک لانه جا خوش کرده بودند،اصلا عادی به نظر نمیرسیند،سر مثلثی شکل و بینی تختی داشتند،آریا تا به حال همچین موجوداتی ندیده بود.از بدنشان ریشه های جادویی سیاهی بالا میرفتند،گویی یک نفرین خطرناک بود.قبل از اینکه آریا چیزی بگوید،آلبوس دستش را کشید:

-بیا بریم. ولی موجودات حضورشان را احساس کرده بودند.با سرعت بسیار زیادی به سمت آنها حرکت می کردند.آریا فریاد زد:

- بدو!

هر دو با سرعت زیادی میدویدند و هر از گاهی پشت سرشان را نگاه میکردند.آریا نفس نفس میزد و با تمام توانش حرکت میکرد.در یک لحظه گوشه ی ردایش به یک گیاه عظیم الجثه برخورد کرد و پاره شد،آریا برگشت.اما جسم غول پیکری را دید و سپس همه حیوانات ناپدید شدند،ظاهرا به دنبال او رفته بودند.آریا گفت: فکر کنم هاگرید بود.

-آره بیا بریم.

وقتی از جنگل خارج شدند هر دو نفس نفس می زدند،آریا به ردای پاره شده اش نگاه کرد و پرسید:

-اونا چی بودن؟

-نمیدونم،منم تا حالا ندیده بودمشون.

و از کلبه ی هاگرید بالا آمدند.

آریا گفت: میدونی،اونا عجیب ترین موجوداتی ان که من تا به حال دیدم،پدر من جانورشناسه و من تو عمرم حتی یک بارم یدونه از اینا رو ندیدم.

-نگران نباش،احتمالا از موجودات عجیب الخلقه ی هاگریده،اون از این چیزا زیاد پرورش میده.

آریا با نگرانی ادامه داد:

-ولی بدنشون،مگه بدنشونو ندیدی؟؟ اون چی بود که ازش بالا میرفت،شبیه یک جور ورد سیاه بود.

آلبوس فکر کرد:

-نمیدونم ولی اگه چیز خطرناکی بود که هاگرید نمی آوردش تو مدرسه!

آریا که هنوز قانع نشده بود گفت:

فکر نکنم اونم از قصد آورده باششون. و داخل مدرسه شدند.

وقتی اسکورپیوس برگشت خیلی خوشحال بود،ظاهرا در هاگزمید خیلی به او خوش گذشته بود.آنها همه ی ماجرا را برای او تعریف کردند:

-آخه حتما باید همه ی کارهای جالبو بدون من انجام بدید!

آریا که هنوز در فکر بود گفت: چندانم جالب نبود،میتونم بگم من برای اولین بار تو عمرم ترسیده بودم.

آلبوس با لحن پیروز مندانه ای گفت: ولی من اصلا نترسیده بودم!

آریا نگاه تاسف باری به او انداخت و گفت: اره کی بود که از وسطاش هی میگفت برگردیم!

اسکورپیوس با لحن میانجی گرایانه ای گفت:

-خب دیگه دعوا نکنید،من میخوام بهتون بگم امروز چه اتفاقی افتاد و همه ی آنچه بین او و رز اتفاق افتاده بود را تعریف کرد.

----------------------------------

نیمه شب بود و سالن عمومی تاریک تر و دنج تر از همیشه به نظر می رسید.پرتوها های سبزرنگ روی دیوار ها می رقصیدند و فضای داخل را روشن می کردند؛ اریا روی تکالیف طلسم های باستانی اش خوابش برده بود و قلم پر در دستانش می لغزید. در مبل کناز شومینه البوس و اسکورپیوس مشغول انجام تکالیف معجون سازیشان بودند و از خستگی چشمهایشان باز نمیشد.

اسکورپیوس کمی چشمهایش را باز و بسته کرد.شلعه های قرمزرنگی از پشت پنجره توجهش را جلب کرد.

-آلبوس،آلبوس نگاه کن. و هر دو به سمت پنجره حرکت کردند.پنجره ی آنها پایین وهمسطح  زمین بود،قسمتی از جنگل ممنوعه  از پنجره دیده میشد، شعله های آتش یک قسمت جنگل را فرا گرفته بود و عجیب بود که به قسمت های دیگر سرایت پیدا نمی کرد.

اسکورپیوس گفت: خدای من،جنگل ممنوع اتیش گرفته.باید همه رو بیدار کنیم؟

آلبوس گفت: نمیدونم،نگاه کن فقط یک قسمتشه،یکی یه قسمتشو آتیش زده.

-شایدم مربوط به اون موجودات باشه .این را آریا گفت که بیدار شده بود و پشت انها ایستاده بود.

و ادامه داد: شاید هاگرید فهمیده اونا یه مشکلی دارن و تصمیم گرفته از بین ببرتشون.
ناگهان هر سه پروفسور مک گوناگل و پروفسور ویزلی را دیدند که از جنگل خارج شدند.
خیلی جالب بود مثل همیشه به خصوص اونجا که پروفسورا از جنگل بیرون اومدن و البته قسمتی که رفتن جنگل شاید به کمی جزئیات بیشتر احتیاج داشت و پیشتر بود قشنگ تر میشد

Sent from my ALE-L21 using Tapatalk
پاسخ
سپاس شده توسط:
#32
(۱۳۹۶/۰۵/۰۲، ۰۳:۵۷ ب.ظ)mahoor.sa نوشته است:
(۱۳۹۶/۰۵/۰۲، ۰۳:۲۲ ب.ظ)هرماینی جین پاتر نوشته است: آریای عزیز،نمیدونی که چقدر دلم برات تنگ شده و چقدر ایلورمورنی بدون تو سوت و کوره.از وقتی وارد مدرسه شدیم همه سراغتو میگیرن. مجبور بودم به همشون توضیح بدم چرا رفتی! نمیدونی پروفسور گرندان چقدر عصبانی شده بود! میگفت تو تنها کسی هستی که پارسال تغییر شکل رو ازش A گرفتی! گفت اگر به جای ماکوزا بری تو انگلستان استخدام بشی  یه نامه عربده کش برات میفرسته! میدونی که اون کلا با بریتانیایی ها مشکل داره!
دیروز ویلیام ازم پرسید اون دختر مو خرماییه که تو گروهتون بود کجاست؟ وقتی بهش گفتم رفتی، گفت: خوب شد که رفت! خیلی دختر نادونی بود! فکر میکرد میتونه حافظه ما رو پاک کنه،نمیدونست هیچ وردی رو ما اثر نداره! ولی عزیزم حرفشو به دل نگیر،چند روز پیش که داشتیم تو گنجه اش میگشتیم که وسایل توقیفیشو پیدا کنیم، فکر کن چی پیدا کردیم؟ چوبدستی تو رو..همونی که سال سوم شکستیش! من مطمئنم که او به تو علاقه داشته وگرنه اونو مینداخت دور...
راستی جات تو تیم هم خیلی خالیه..دیروز یه مهاجم جدید آوردیم،اسمش برکسونه؛همون پسر سال دومیه که ریزه میزه بود.بهش نمیاد ولی بازیکن خوبیه.گرچه اصلا به پای تو نمیرسه..راستی من هرروز که میرم سر کلاس استاینفیلد جای تو رو خالی میذارم؛نمیذارم کسی به جات بشینه،یادته چقدر سر کلاس معجون سازی حرف میزدیم؟ تو نصف طرح هاتو اونجا کشیدی..فکر کنم برای همینه  که هیچ وقت معجون ساز خوبی نشدیم!
راستی گفتی آلبوس پاتر تو گروهته؟ پسر همون هری پاتر معروف؟! اگه خود آقای پاتر رو دیدی حتما یه امضا ازش برای من بگیر! من تو جام جهانی کوئیدیچ سعی کردم ازش امضا بگیرم ولی نشد! همین دیگه،دلم خیلی خیلی برا تنگ شده،کاش کریسمس میومدید اینجا..امیدوارم این جغده احمق بتونه راهو پیدا کنه،احتمالا خیلی دیر به دستت میرسه چون باید یه قاره رو طی کنه.مواظب خودت باش آریا.
قربانت سارا..



-
ناگهان هر سه پروفسور مک گوناگل و پروفسور ویزلی را دیدند که از جنگل خارج شدند.
خیلی جالب بود مثل همیشه به خصوص اونجا که پروفسورا از جنگل بیرون اومدن و البته قسمتی که رفتن جنگل شاید به کمی جزئیات بیشتر احتیاج داشت و پیشتر بود قشنگ تر میشد

Sent from my ALE-L21 using Tapatalk

سلام،راستش من چیز دیگه ای به ذهنم نرسید اضافه کنم،البته ممکنه این فصلو یکم ویرایش کنم بعد از اینکه فصل های بعد و کامل کردم.اما اگه شما ایده ای دارید در مورد اینکه چه چیز دیگه ای در جنگل براشون اتفاق بیوفته پیشنهاد بدید.
راستی لازم نیست همش نقل قول بگیرید.اگه پاسخ جداگانه بفرستید بهتره.
باسپاس
پاسخ
سپاس شده توسط: saiepotter
#33
سلام
مثلا اینکه تو جنگل بین رو میدیدن یا اینکه با موجودی درگیر میشدن یا اونجا هاگرید رو میدیدن
البته من ادعایی تو نویسندگی ندارم شما خیلی بهترید

Sent from my ALE-L21 using Tapatalk
پاسخ
سپاس شده توسط:
#34
(۱۳۹۶/۰۵/۰۲، ۰۷:۱۹ ب.ظ)mahoor.sa نوشته است: سلام
مثلا اینکه تو جنگل بین رو میدیدن یا اینکه با موجودی درگیر میشدن یا اونجا هاگرید رو میدیدن
البته من ادعایی تو نویسندگی ندارم شما خیلی بهترید

Sent from my ALE-L21 using Tapatalk

بین؟! با اون موجودات درگیر شدن دیگه ،البته فرار کردن! هاگرید رو هم دیدن،اگه دقت کرده باشید، یه هاله ای ازش دیدن.حالا من بازم فکر میکنم ببینم چیزی به ذهنم میشه یا نه.
ویرایش: نمیشد با هاگرید صحبت کنند ، بعد ها می فهمید.
اگر با اون سانتوره برخورد میکردن که خیلی تکراری میشد، هری همش با اون برخورد میکرد!
پاسخ
سپاس شده توسط:
#35
اره بین همون سانتوره در مورد درگیر شدنم باید بگم منظورم جنگیدنه و اینکه هاگرید رو ببینن با هم صحبتی داشته باشن یه همچین چیزی
پاسخ
سپاس شده توسط:
#36
Brick 
اینم فصل جدید،منتظر نظرات و پیشنهاداتتون هستم.
-------------------------

فردای آن روز،هیچ کس در مدرسه در مورد آتش سوزی حرفی نزد،ظاهرا فقط آن سه نفر صحنه را دیده بودند.گیاهان جنگل هم به طرز عجیبی روییده ، و اثری از آسیب دیدگی به چشم نمیخورد.
دیشب تا نزدیکی صبح در مورد این مسئله به مذاکره پرداخته بودند،اما صحبت های گروهیشان به هیچ نتیجه ای نرسیده بود.آلبوس معتقد بود اگر مک گوناگل از این قضیه باخبر است، پس جای نگرانی نیست.اما حسِ کنجکاوی آریا تا وقتی از آن موجودات سر در نمی آورد،آرام نمی گرفت.
آریا در کتابخانه نشسته بود و روی کتاب های بی شمار روی میزش خم شده بود.اسکورپیوس به او ملحق شد و با صدای آرامی گفت:
-چیزی پیدا کردی؟
آریا که ناخرسندی در چشمهایش موج میزد،گفت:
-نه،هیچی! حتی یک سرنج هم درموردشون پیدا نکردم.انگار همچین موجوداتی اصلا وجود ندارن!
اسکورپیوس روی صندلی روبروی او نشست،یکی از کتابها را برداشت و گفت:
-جانوران شگفت انگیز و زیستگاه آنان رو هم گشتی دیگه؟
آریا با نگاه عاقلانه ای او را برانداز کرد:
-لازم نبود بگردم،من اون کتابو چهار بار خوندم! همچین چیزی توش نبوده.
اسکورپیوس صدایش را پایین تر آورد،به گونه ای که اریا به سختی آن را می شنید:
-پس باید بخش ممنوعه رو بگردی.
آریا فکر کرد: چرا حتما هر کتابخانه ای باید یک بخش ممنوعه داشته باشد؟!
-بخش ممنوعه کجاست؟
اسکورپیوس به درِ بسته ی آن طرف کتابخانه اشاره ای کرد:
-ولی باید حواست باشه،فلیچ همیشه مراقبه،اگه بخوای من میتونم باهات بیام.
آریا لبخندی زد: مرسی اسکورپ،ولی فکر کنم بهتره خودم تنهایی برم.
-مطمئنی از پسش بر میای؟
-آره نگران نباش.راستی آلبوس کجاست؟
اسکورپیوس درحالی که یکی از کتابها را ورق می زد، گفت:
-راستش داره تکالیفشو مینویسه،میدونی که، هر چی که میگذره بیشتر رو هم تلنبار میشن و ادامه داد: کلا دنبال این موضوعو گرفتن رو،کار بیهوده ای میدونه.
آریا خشمگینانه گفت: واقعا؟ فکر کنم حس کنجکاویشو موقع استفاده از اون زمان برگردان،تو گذشته جا گذاشته! و مشغول خواندن قسمتی از کتاب "هولناک ترین موجودات جادویی"، نوشته ی بیل مکنزی شد.
----------
از آن واقعه دو روز میگذشت و آریا هنوز چیزی پیدا نکرده بود،مصمم شده بود که امروز از استاد طلسم های باستانی اش در این مورد سوال کند،با او بیشتر از همه ی اساتید احساس راحتی میکرد.
از دو روز پیش،تلاش میکرد تا جایی که ممکن است از پسر ها دوری کند.زیرا حوصله ی بحث دوباره با آلبوس،در مورد اهمیت این موضوع را نداشت.اما بعد از خروج از کلاس گیاه شناسی،در راهرو ان دو را دید که با یکدیگر صحبت میکردند.اسکورپیوس:
-ببین ما گشتیم ولی همچین موجودی تو هیچ کدوم از کتابا نبود،به نظرتو مشکوک نیست؟!
-باشه قبول.ولی به نظرت منطقیه  پروفسور مک گوناگل و هاگرید چیزیو بیارن تو مدرسه که خطرناک باشه؟
-اگر خطرناک نبود،اونجا رو آتیش نمیزدن.این آریا بود که به میان گفت و گوی آنها پرید:
-من دیشب رفتم بخش ممنوعه رو هم گشتم،ولی هیچی به هیچی.کلی کتاب مربوط به جانوران جادویی داشتم،حتی کتابهای آمریکاییم رو دوباره نگاه کردم. وبا ناخرسندی ادامه داد:
از همه بدتر، مجبور شدم کتاب "موجودات استوایی نایاب"  رو هم کامل بخونم که  700 صفحه بود! مگه که این موجود غیر واقعی باشه،چون هیچ جا ردی ازش نیست.
آلبوس با شگفتی پرسید:تو چه جوری تنهایی رفتی بخش ممنوعه؟
-رفتم دیگه،حالا تو از تمام حرف من فقط به این بخش توجه کردی!
-باشه ولی من هنوزم معتقدم مک گوناگل اشتباه  نمیکنه.
آریا شانه ای بالا انداخت و گفت:
-هر طور میلته. و به سمت کلاس طلسم های باستانی حرکت کرد.
کلاس طلسم های باستانی مثل همیشه خلوت بود.آریا میزی برای خود پیدا کرد و نشست.کتابش را باز کرد و مشغول به خواندن شد،خیلی وقت بود که دنبال یک طلسم مکان یاب برای ساختن جادوگریابش بود،اما تابه حال چیزی پیدا نکرده بود.
پروفسور اسپنسر وارد شد،ردای سورمه ای رنگی پوشیده که بود که به چشهمای آبی زیبایش می آمد.مثل همیشه، دستکش های سیاهش را به دست کرده بود.با صدای طنین اندازش شروع به صحبت کرد:
-خب بچه ها،امروز میخوام دو تا ورد مهم رو بهتون یاد بدم،و شروع به نوشتن روی تخته کرد.
"آن دو ژِ ماژ" تلفظ کنید.همه پشت سر او تکرار کردند.
-این طلسم رشده،یعنی شما میتونید سرعتِ رشد یک موجود رو،سریع تر کنید،تو گیاه شناسی کاربرد داره. البته نه به مدت زمان زیادی.بیشتر بستگی به قدرت شخص داره.
بیشترین مقداری که کسی تونسته سرعت رشد یک گیاه رو زیاد کنه، پروفسور اسپراوت هست که 5 سال زودتر از موعد مقرر،گیاه رو به رشد کامل رسونده.
یکی از دخترهای هافلپافی دستش را بلند کرد:
-پروفسور در مورد انسان ها هم کاربرد داره؟
-متاسفانه بله،شما میتونید رشد یک نوزاد رو هم سریع تر کنید،ولی این کار عواقب زیادی داره و معمولا ناموفق بوده.نکته مثبت در مورد این طلسم،اینه که یک ضد طلسم قوی داره.واسه همین معمولا افراد زیاد ازش آسیب نمیبینند.اما متاسفانه اگر شخصی مدت زیادی تحت تاثیر این طلسم باشه آثار جبران ناپذیری داره.اسم ضد طلسم "آریکسماس" هست.تکرار کنید لطفا.
همه با هم تکرار کردند:آریکسماس!
-خب همه از کمد کنار اتاق،گیاهی رو بردارید و تلاش کنید سرعت رشدشون رو افزایش بدید.و سپس لبخندی زد: البته اگر نتونستید اصلا مهم نیست،این ورد خیلی پیشرفته ایه و هر کسی نمیتونه ازش استفاده کنه.
 آریا چوبدستی اش را بر داشت،فکرش را متمرکز کرد و گفت: آن دو ژ ماژ!  اما هیچ اتفاقی نیوفتاد.حدود یک ساعت همه مشغول تمرین بودند و آریا فقط توانسته بود دو سه سانت برگ گیاهش را رشد بدهد،گرچه ظاهرا دیگران نیز در این زمینه چندان توفیقی نداشتند.
خانم اسپنسر کلاس را تعطیل کرد و گفت: خب واسه امروز دیگه کافیه،بهتره همه تمرین کنید جلسه بعد انتظار بیشتری ازتون دارم.
وقتی کلاس خالی شد، آریا به سمت میز پروفسور اسپنسر رفت .پروفسور گفت:چیکار میتونم برات بکنم اریا؟
-راستش پروفسور من دنبال یک طلسم مکان یابم،میخواستم ببینم شما چیزی میشناسید یا نه؟
اسپنسر در فکر فرو رفت: مکان یاب انسان یا اشیا؟
-انسان.
-فکرکنم تو کتابهای قدیمیم به همچنین چیزی برخوردم،ببینم میتونم برات پیداش کنم یا نه،و با مهربانی لبخندی زد:البته فکر نکنم تو بتونی اجراش کنی.اینجور وردها خیلی سختن.
-ممنون پرفسور.
و کمی مکث کرد،در چهره اش تردید نمایان بود:
-راستش میخواستم بدونم آیا ورد سیاهی هست که ریشه بدونه و تدریجی فرد یا جانور رو از پا دربیاره؟منظورم اینه که سریع عمل نکنه.
چهره ی اسپنسر حالت عجیبی به خود گرفته بود.گویی فهمیده بود آریا چیزهایی میداند.سعی کرد صدایش را آرام کند و جواب داد:
-نه.هیچ ورد سیاهی نیست که تدریجی عمل کنه،مخصوصا اگر اون ورد برای آسیب زدن یا مرگ خونده شده باشه.مگر اینکه جلوی طلسم رو گرفته باشند .البته اگر بخوام دقیق تر بگم باید نوع طلسم رو بدونم.
آریا سعی کرد خودش را عادی نشان بدهد و گفت:
-بله،ممنون پروفسور و به سمت در حرکت کرد.اما در میان راه  پرفسوراسپنسر صدایش زد:
-آریا،این سوالاها که برای کارِ خطرناکی نیست،میدونی که،ما از کارهای خطرناک حمایت نمیکنیم.
آریا لبخندی زد و سپس گفت: البته که نه پروفسور و در میان نگاه های مشکوک اسپنسر از اتاق خارج شد.
 
 وقتی آریا به میز اسلیتیرین رسید،تقریبا کتابش را روی میز پرت کرد و با لحن ناراحتی گفت:
-این دو روز اینقدر مشغول اینکار بودم که کلا تکالیف معجون سازیمو ننوشتم.میتونم از رو تو بنویسم اسکورپیوس؟
اسکورپیوس با مهربانی گفت : البته و نگاهی به آلبوس انداخت که سرش را تقریبا  داخل کتاب تغییر شکلش فرو کرده بود.آریا همینطور که مشغول در آوردن کتابهایش بود،ماجرای گفت وگویش با پروفسور اسپنسر را، برای آنها تعریف کرد.
اسکورپیوس گفت:منظورش از اینکه جلوشو بگیرن چی بوده؟
آریا در فکر فرو رفت: نمیدونم شاید منظورش ضد طلسمی چیزی بوده.
و مشغول انجام تکالیفش شد.ناگهان اسکورپیوس گفت: فهمیدم!
-اون گیاهی که پروفسور لانگ باتم درس داد،کاکتوس سفید!  گفت برای مقابله با ورد های سیاه به کار میره و همینطور مرگ رو به تاخیر مینداره.
آریا هم تعجب کرده بود هم خوشحال بود: راست میگی! چرا به ذهن خودم نرسید؛ از اون گیاه استفاده میکردن که مرگ اونا رو به تاخیر بندازن! واسه همین طلسم اونا رو نکشته بود و هنوز رو بدنشون حرکت میکرد.و سپس کمی فکر کرد و گفت: ولی اگه میخواستن زنده نگهشون دارن،چرا اونجا رو آتیش زدن؟
اسکورپیوس گفت: شاید هنوز نمرده باشن.
آریا گفت:ولی از کجا بفهمیم؟
میتونیم از هاگرید بپرسیم.این را آلبوس گفت که سرش را از توی کتاب درآورده بود و داشت به آنها نگاه میکرد.
[تصویر:  b24_e2983f422f59bbc04003e862989f01ae.jpg]
پاسخ
سپاس شده توسط: saiepotter ، professor severus snape
#37
وای عالی بود ! 1
من عاشق داستان های معمایی ام ! این یکی از بهترین فن فیکشن های معمایی ای هستش که تا حالا خوندم !
داستان تازه داره وارد مسیر اصلیش میشه ! 1
فکر کنم دیگه لازم نباشه تکرار کنم که قلمتون خیلی روان و خلاقیتتون عالیه ! شما میتونید چیز های جدید خلق کنید ! درحالی که بقیه ی فن نویس ها اغلب از همون ورد ها و جادو های همیشگی استفاده میکنن !
چیز هایی که تو این قسمت خیلی دوس داشتم :
این جمله محشر بود " چی؟آریا،ما همین الانشم به خاطر مجازات اینجاییم،واقعا که نمیخوای یکی دیگه بهش اضافه کنی! "
کتاب "هولناک ترین موجودات جادویی" هم خیلی اسم با حالی داشت !
کلا هرچی معمایی تر بهتر ! 1
این دو قسمت آخر معرکه بود ! ولی آلبوس چه اعتمادی داره به مک گونگال ! آدم رو یاد اعتماد هری به دامبلدور میندازه ! ولی منم بودم به مک گونگال اعتماد میکردم !
من منتظر ادامه هستم ! 1
گاهی اوقات باید بهای لازم را متحمل شد . 
                                                              سوروس اسنیپ 
    [تصویر:  severussnape.png]                                              
پاسخ
سپاس شده توسط: هرماینی جین پاتر
#38
عالیی مثل همیشه این فن فیکشن خیلی جالب و جذابه باورم نمیشه انقد خوب مینویسید

Sent from my ALE-L21 using Tapatalk
پاسخ
سپاس شده توسط: هرماینی جین پاتر
#39
(۱۳۹۶/۰۵/۰۴، ۱۰:۰۹ ب.ظ)professor severus snape نوشته است: وای عالی بود ! 1
من عاشق داستان های معمایی ام ! این یکی از بهترین فن فیکشن های معمایی ای هستش که تا حالا خوندم !
داستان تازه داره وارد مسیر اصلیش میشه ! 1
فکر کنم دیگه لازم نباشه تکرار کنم که قلمتون خیلی روان و خلاقیتتون عالیه ! شما میتونید چیز های جدید خلق کنید ! درحالی که بقیه ی فن نویس ها اغلب از همون ورد ها و جادو های همیشگی استفاده میکنن !
چیز هایی که تو این قسمت خیلی دوس داشتم :
این جمله محشر بود " چی؟آریا،ما همین الانشم به خاطر مجازات اینجاییم،واقعا که نمیخوای یکی دیگه بهش اضافه کنی! "
کتاب "هولناک ترین موجودات جادویی" هم خیلی اسم با حالی داشت !
کلا هرچی معمایی تر بهتر ! 1
این دو قسمت آخر معرکه بود ! ولی آلبوس چه اعتمادی داره به مک گونگال ! آدم رو یاد اعتماد هری به دامبلدور میندازه ! ولی منم بودم به مک گونگال اعتماد میکردم !
من منتظر ادامه هستم ! 1

بسیار ممنون،خیلی خوشحالم که دنبال میکنید.
آره مجبوری چیزای جدید خلق کنی چون اگر قرار باشه همه ی ورد ها و درس های هری پاتر باشه تکراری میشه.
آره به نظرم آلبوس امسال معقول تر از پارسال شده،پارسال کلا بر اساس غرایزش رفتار میکرد(گرچه این مشکل شخصیت پردازی فرزند نفرین شده است)

(۱۳۹۶/۰۵/۰۴، ۱۰:۴۰ ب.ظ)mahoor.sa نوشته است: عالیی مثل همیشه این فن فیکشن خیلی جالب و جذابه باورم نمیشه انقد خوب مینویسید

Sent from my ALE-L21 using Tapatalk

مرسی که دنبال میکنید،باعث میشه انگیزه ام برای ادامه بیشتر بشه.
[تصویر:  b24_e2983f422f59bbc04003e862989f01ae.jpg]
پاسخ
سپاس شده توسط: saiepotter
#40
عالی عالی بود،واقعا دوست دارم این داستانو‌دنبال کنم
Yesterday is HISTORY
.
Tomorrow is MYSTERY
.
Today is a GIFT
That why it is called
THE PRESENT
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 2 مهمان