مجله Entertainment Weekly اخيراً مصاحبه اي اختصاصي با دنيل رادكليف انجام داده است كه او در اين مصاحبه نظراتش را در مورد كتاب هري پاتر و قديسان مرگ بيان كرده است. براي مشاهده جلد اين مجله اينجا را كليك كنيد.
متن كامل مصاحبه به فارسي را مي توانيد در ادامه خبر مطالعه كنيد…
توجه: متن مصاحبه قسمت هايي از آخرين كتاب را فاش مي كند!
اين هفته عكسي منتشر شد كه شما را نشان مي داد كه نسخه اي از قديسان مرگ در دست داشتيد…
اوه، آره فكر كنم توي لندن بوده. روز خيلي بزرگي بود. راستش اون مال من نبود. يه نفر ازم خواست امضاش كنم، و يه نفر عكس گرفت. ظاهراً اون عكس مثل اين بوده كه من شروع كردم به خوندن كتاب. براي همين، اون شد لحظه اي كه هري پاتر شروع كرد به خوندن كتاب.
پس كي شروع كرديد به خوندن كتاب؟
در واقع، ساعتي رو كه شروع كردم به خوندن كتاب، در صفحه اول كتابم نوشتم. فكر كنم ساعت 9:30 شب 22 جولاي بود، كه يه روز قبل از روز تولدم (18 سالگي) بود. اون روز دو تا فصل خوندم، كه البته اصلاً زياد نبود. تقريباً تا صفحه 30 رو خوندم. بعد تا چند روز ديگه چيزي نخوندم. از 24 يا 25م جولاي دوباره شروع كردم و در طول تقريباً همون دو روز، به نظر مي اومد كه كاملاً خرابش كردم. و 350 صفحه رو يه جا خوندم.
چه چيزي تو رو بيشتر شگفت زده يا غافلگير كرد؟
مرگ دابي. اون هميشه به نوعي يك شخصيت كمدي بود. و به گمونم براي همين اين قدر قوي هست. مطمئنم جو براي اين موضوع مدت ها پيش نقشه كشيده بوده. اين يكي از چيزهايي بود كه انتظارشو نداشتم. يكي از نظريه هاي ديگۀ من اين بود كه اسنيپ به صورت يك قهرمان مي ميره كه خوشحالم كه اين يكي در حقيقت اتفاق افتاد. اين نظريه رو مدتي پيش يك نفر بهم گفت كه داشت باهام مصاحبه مي كرد. اون گفت كه ممكنه اين اتفاق بيفته و من فكر كردم، اوه، اين نظريه خيلي خوبيه.
وقتي شاهزادۀ دورگه رو تموم مي كنيم فكر مي كنيم كه دامبلدور احمق بوده كه به اسنيپ اعتماد كرده. ولي وقتي قديسان مرگ رو مي خونيم، فكر مي كنيم اسنيپ با اعتماد به دامبلدور بهره اي نبرد و دامبلدور كاملاً ظالمانه با اون رفتار كرده. رولينگ راه هاي زيادي رو به كار برده تا در قديسان مرگ تصور ما از دامبلدور رو عوض كنه. حتي دامبلدور اشتباهات بيشتري هم داشته.
بايد بگم كه پيش گويي من (در مورد دامبلدور) همين طور بود. در اين موارد تفكرات زيادي داشتم. من تصور مي كردم كه چهره ي بدتري از دامبلدور رو بشود. ولي نمي دونستم به چه نحوي. من خيلي تمام چيزها رو بررسي كردم.
از پايان داستان چه چيز ديگه اي برات غيرمنتظره بود؟
چيز ديگه اي كه مدت زيادي منو گيج كرده بود در فيلمنامه فيلم چهارم و البته در كتاب هم بود. وقتي به صحنه اي رسيديم كه هري از هزارتو برمي گرده و خونش به بدن ولدمورت رفته، اصلاً نمي تونستم بفهمم كه چرا در كتاب يه قسمتي بود كه مي گفت: دامبلدور به زخم هري طوري نگاه كرد كه… به نظرم يه چيزي شبيه اين بود كه: يك آن به نظر هري رسيد كه برق شعف در چشم هاي دامبلدور درخشيد. من هيچ وقت معنيش رو نفهميدم. اصلاً نمي تونستم متوجه بشم. هيچ كس نمي تونست متوجه بشه. هيچ كس نمي دونست. و البته معلوم شد دليلش اين بوده كه دامبلدور فهميده كه علاوه بر اين كه ولدمورت بخشي از قدرتش رو ناخواسته به هري داده، خون هري نيز در رگ هاي ولدمورت بود. براي همين خون مادرش، لي لي، هم در ولدمورت بود، كه مشخصه تأثير زيادي در (قديسان مرگ) داره. اين خيلي چيزها رو برام توضيح داد.
از اين كه هري، رون و هرميون هر سه زنده موندن خوشحال شدي؟
من واقعاً خوشحال شدم. اون قدر عجيبه كه به نظرم شجاعانه ترين كاري بود كه اون (رولينگ) مي تونست انجام بده. نزديك دو سال بود كه من متقاعد شده بودم هري مي ميره.
چرا؟
به نظرم تنها راهي بود كه اون مي تونست داستان ها رو تموم كنه. اما بعد، در شش ماه آخر، ناگهان به فكرم خطور كرد كه خيلي واضحه. كه اون بايد يه راه هوشمندتر براي اين كار پيدا مي كرد. و واقعاً هم همين كارو كرد. در مورد رون و هرميون، من واقعاً از «سخن آخر» خوشم اومد. فكر كنم كمتر كسي پيدا بشه كه به اين قسمت علاقمند نباشه. ولي من خيلي خيلي ازش خوشم اومد.
از يك جهت، هري در حقيقت مي ميره، چون اون اعتقاد داره كه قراره بميره. يك قطعۀ عميق و تك موجوديتي در يكي از فصل ها وجود داره كه اون اجازه مي ده كشته بشه.از يك جهت، زماني مابين اطلاع هري از اين كه بايد بميره و مردن واقعي…
يا اعتقاد به اين كه داره مي ميره…
زمان اون قدر كوتاه نبود كه بدون درد باشه. اما اون قدر هم بلند نبود كه پذيرش واقعي خودش رو به دست بياره. اون سعي مي كنه اين موضوع رو بپذيره. سرانجام، نوعي پذيرش رو به دست مياره. ولي مجبور نيست با اين عقيده كنار بياد. ساون مي دونه كه بايد اين كارو بكنه، ولي هنوز مي ترسه. من ديگه نمي تونم صبر كنم تا اين صحنه رو بازي كنم. به نظرم جو يه بار ديگه، فرصت فوق العاده اي بهم داده كه خودمو نشون بدم. پس، اميدوارم بتونم انجامش بدم.
وقتي خوندن قديسان مرگ رو تموم كردي، چي كار كردي؟
اون زمان تو ماشين بودم. داشتم با iPodم موسيقي Sigur Rós رو گوش مي دادم. نمي دونم مي شناسينش يا نه. اونا يه دسته هستن كه موسيقي هاي بدون سازهاي صوتي انجام مي دن، ولي واقعاً جالبه. فكر كنم از يك جايي تو اسكانديناوي باشن. داشتم يه آلبوم از اونا به اسم Takk رو گوش مي كردم و خيلي خيلي (براي پايان قديسان مرگ) مناسب بود. داشتم به همين گوش مي دادم و يادمه يه جورايي از هر كس تو ماشين بود فاصله گرفته بودم، تا وقتي مي خونمش تو دنياي كوچيك خودم باشم. وقتي تمومش كردم چي كار كردم؟ به نظرم فقط كتاب رو گذاشتم پايين و به گوش دادن به موسيقي ادامه دادم. فقط به بيرون پنجره ماشين نگاه كردم، چون نمي دونستم چه كار ديگه اي بايد بكنم. هنوز دارم سعي مي كنم واقعاً اونو باور كنم. عجله اي لازم نداره.