تنها ۲۵ روز باقی مانده: نقل قول های به یادماندنی از کتاب های هری پاتر

اول مجددا خواهش می کنم فعلا نقل قول ارسال نکنید تا یک یا دو هفته آینده، دوم هم در جواب دوستان عزیزی که فرمودند “نقل قول من چی شد” باید بگم که در این سه روز حدود ۱۰۰ نقل قول به دمنتور ارسال شده و من همه را به ترتیب زمانی که ارسال کردید در سایت قرار میدم. قطعا امکان قرار دادن ۱۰۰ نقل قول با هم وجود نداره و کم کم نوبت به نقل قول شما هم خواهد رسید.

این هم بخش های به یاد ماندنی دیگری از داستان های هری پاتر، به انتخاب خود شما:

هادی کوهی

سر انجام حقیقت. هری در حالی که دراز کشیده بود و صورتش بر فرش خاک گرفته دفتر، دفتری که روزی فکر میکرد راز پیروزی را در آن فرا خواهد گرفت، قرار داشت. سر انجام دریافته که قرار نبود زنده بماند. وظیفه او آرام قدم برداشتن به سوی آغوش باز مرگ بود و طی آن او می بایست ترتیب باقی مانده های پیوند های ولدمورت با زندگی را میداد تا سر انجام زمنی که او خود را جلوی ولدمورت قرار میداد و البته برای دفاع از خود حتی چوبش را هم تکان نمی داد. پایان، کامل و بی عیب و نقص بود و کاری که می بایست در گودریک هالو تمام می شد، سر انجام به پایان می رسید. هیچ کدام نمی توانستند زندگی کنند. هیچ کدام نمی توانستند زنده بمانند.

او ضربان وحشیانه قلبش را در سینه احساس میکرد. چقدر عجیب بود که در میان وحشت از مرگ، قلبش حتی محکمتر می زد و شجاعانه او را زنده نگاه میداشت. اما قلب او متوقف میشد، آنهم خیلی زود. ضربان آن به شماره افتاده بودند. چند ضربان دیگر مانده بود تا او بلند شود و برای آخرین بار در میان قلعه گام بردارد و مرگ را در آغوش بگیرد ؟

فصل سی و چهارم – هری پاتر و قدیسان مرگبار

آبتین (Knight Dementor)

تو از من سوء استفاده کردی.
یعنی چه جوری ؟
من برات جاسوسی کردم ، به خاطرت دروغ گفتم ، به خاطر تو جونمو به خطر انداختم . قرار بود همه ی این کار ها برای صحیح و سالم نگه داشتن پسر لی لی پاتر باشه. اون وقت حالا به من می گی اونو بزرگ کردی مثل خوکی که میپرورونند تا بعد اونو بکشند.
دامبلدور با لحنی جدی گفت :
ولی این غم انگیزه ، سیوروس ، بالاخره به این پسر علاقه پیدا کردی ؟
اسنیپ فریاد زد :
به اون؟ اکسپکتوپاترونوم!
از نوک چوبدستی اش آهویی نقره ای بیرون پرید: به نرمی کف دفتر فرود آمد ، جستی زد و به آنسوی دفتر رفت ، سپس پرواز کنان از پنجره خارج شد
دامبلدور دور شدنش را تماشا میکرد و وقتی تابش نقره فامش به خاموشی گرایید با چشم هایی پر از اشک رویش را به سمت اسنیپ برگرداند و گفت :
بعد از این همه سال؟
اسنیپ گفت : تمام مدت.

یادگاران مرگ ۲،فصل سی وسوم ، حکایت شاهزاده ، صفحه ی ۷۸۷

ایگنوتیوس پاورل (Ignotus Peverell)

هری گفت:اسکریم جیور منو متهم کرد که “نوکر سر سپرده ی دامبلدور”م.

دامبلدور جواب داد:چه قدر گستاخی کرده.

هری گفت: منم گفتم که هستم.

دامبلدرو دهانش را باز کرد که چیزی بگوید و بعد دوباره دهانش را بست.در پشت سر هری ، فاوکس ققنوس ، آوای آهنگین ملایم و لطیفی را سر داد.هری ناگهان در کمال شرمندگی دریافت که چشم هایی آبی روشن دامبلدور پر از اشک شده است و با دستپاچگی سرش را پایین انداخت.با این حال وقتی دامبلدور شروع به صحبت کرد،هیچ لرزشی در صدایش نبود:

– ازت خیلی ممنونم هری.

شاهزاده دورگه – جلد دوم – فصل ۱۷ – صفحه ی ۵۱

Ali.h.k

-می دونی خوب روحشونوبه دو تیکه تقسیم میکنن و یک قسمتشو توی وسیله ای بیرون از بدنشون قایم میکنن.اون وقت اگه بهشون حمله ای بشه و بدنشون از بین بره نمیتونن بمیرن چون قسمتی از روحشون صحیح و سالم در این این کره ی خاکی باقی مونده ولی البته زنده بودن در چنین صورتی …به ندرت کسی چنین چیزی رو میخواد تام.خیلی به ندرت.مرگ بهتر از اونه

هری پاتر و شاهزلده دورگه-جان پیچ ها