تنها ۲۴ روز مانده: نقل قول های ۳۰ خرداد

بهار

موج سردی بدن هری را در بر گرفت.میخواست با صدای بلند در دل شب فریاد بر آورد،می خواست جینی بداند که او آن جاست ،می خواست او بداند که به کجا می رود.می خواست جلویش را بگیرد ،کشان کشان برگرداند و به خانه بفرستد….ولی او در خانه بود.هاگوارتز اولین و بهترین خانه ای بود که می شناخت.او و ولدمورت و اسنیپ این پسران طرد شده،همگی آن جا را خانه ی خود می دانستند…..

یادگاران مرگ قسمت جلد دوم فصل ۳۴(باز هم جنگل)

محمدحسین (M.H.Potter)

دامبلدور نفسش را ناگهان حبس کرد و با شدت گریه را سر داد و هری دستش را جلو برد و از این که توانست او را لمس کند خوشحال شد:بازویش را گرفت و فشار داد و کم کم دامبلدور بر خود مسلط شد.

همون طور که همه جز من پیش بینی میکردند،گریندل والد فرار کرد ،طرح ها و نقشه هاشو با خودش برد،نقشه هاشو برای به دست گیری قدرت،طرح هاشو برای شکنجه مشنگ ها،و آرزوی یافتن یادگاران مرگ رو،آرزویی که دربارش اونو تشویق و کمک کرده بودم.اون گذاشت و رفت و من موندم تا خواهرمو به خاک بسپارم و یاد بگیرم چه طور با عذاب وجدانم زندگی کنم و با غم عظیمی که تاوان سر افکندگی و رسواییم بودسال ها گذشت،شایعاتی از اون سر زبون ها بود.می گفتند چوبدستی یی رو به چنگ آورده که قدرت فوق العاده ای داره.در این میان به من پیشنهاد کرده بودند که وزیر سحر و جادو بشم ، یکبار بلکه بارها.طبیعیه که این پیشنهاد رو رد کردم.اینو فهمیده بودم که جنبه ی قدرت رو ندارم.

فصل ۳۵ هری پاتر و یادگاران مرگ

امیرحسنی

هری صدای جیغ بلند را شنید ودر وهمان زمان اوهم درحالیکه بیشترین امیدش به پروردگاراسمانها بود چوب جادو دراکو رانشانه رفت وفریادکشید.
– اواداکداورا.
– اکسپلیارموس….
تام ریدل به زمین خورد وسر انجامی بسیارپیش پاافتاده پیدا کرد.

یادگاران مرگ فصل ۳۶

S_BA

ناگهان جای زخم پیشانی هری به شدت تیر کشید درد پیشانیش چنان شدید و بی امان بود که پیش از آن هرگز چنان دردی را تجربه نکرده بود چوبدستی از دستش افتاد و با هر دو دستش سرش را گرفت زانو هایش خم شد و روی زمین افتاد چشم هایش جایی را نمی دید سرش چنان درد می کرد که گمان می کرد هر لحظه ممکن است فرق سرش از درد بشکافد.

از بالای سرش صدای بلند و بی روح مردی را شنید که گفت.

اون یکی رو بکش –

صدای حرکت چیزی را در هوای شنید و بعد صدای گوش خراشی سکوت شب را شکست.

اجی مجی لاترجی –

هری با چشمانبسته درخشش نور سبز را احساس کرد بلا فاصله چیز سنگینی در کنارش به زمین برخورد کرد و گرمپی صدا داد درد پیشانیش چنان شدید شد که حالت تهوع پیدا کرد و لحظه ای بعد فروکش کرد هری از دیدن آنچه در پیش رو داشت می ترسید چشمهای دردمندش را باز کرد.

سدریک با دستهای باز به پشت بر روی زمین افتاده بود او مرده بود.

در لحظه ای به بلندی ابدیت هری به چهره ی سدریک خیره ماند چشمهای باز خاکستری رنگش مات و بی حالت بودنند درست مانند پنجره های خانه ای که متروک مانده باشد دهان نیمه بازش از حیرت و شگفتی حکایت می کرد آن گاه بی آن که هری واقعیتی را که در برابرش بود پذیرفته باشد درست هنگامی که ژرفای سستی و بی خبری نا باوری غوطه ور بود احساس کرد شخصی او را می کشد و با خود می برد.

جام آتش – فصل ۳۲