فقط ۲۳ روز دیگر تا پایان فیلم های هری پاتر مانده: نقل قول های امروز از کتاب ها

از بعضی دوستان که نقل قول اونها به دلیل اینکه تکراری شده و در سایت منتشر نمیشه، عذرخواهی میکنم. نقل قول ها به ترتیب زمان ارسال در دمنتور قرار گرفتند. یعنی اولین نفری که اون متن رو فرستاده، نقل قولش ثبت شده. بعضی ها هم خیلی طولانی نوشته بودند و باز هم ازشون عذرخواهی میکنم که نقل قولشون قرار نگرفت. این دوستان تا اینجایی که من چک کردم اسمشون “مرتضی“، “Dark Lord“، “علیرضا واحدی” و “phoenix-me” هستند که ازشون بسیار متشکرم.

اگر من نقل قولی تکراری گذشتم، حتما تذکر بدید.

Remus

در نقطه ای که گربه از ان چشم برنمی داشت مردی از دور نمایان شد. چنان ساکت و بی صدا پدیدار شد که گویی از زمین سبز شده بود.گربه دمش
را تکان داد و چشم هایش را تنگ کرد. تا ان لحظه چنین مردی در پریوت درایو قدم نگذاشته بود.مرد بلند قامت ولاغر اندامی بود.از مو و ریش نقره فامش معلوم بود که پیر است.ریش و مویش پنان بلند بود که میتوانست ان ها را در شلوارش جا بدهد.لباس رسمی بلند و گشادی به تن داشت وشنل ارغوانیش روی زمین کشیده می شد.پوتین های پاشنه بلند و سگک داری به پا داشت.چشم های ابی روشن او از پشت شیشه های نیم دایره ای عینکش شفاف و درخشان بود.به نظر می رسید بینی عقابی و کشیده اش دست کم دوبار شکسته باشد.اسم این مرد البوس دامبلدور بود.

فصل ۱پسری که زنده ماند.هری پاتر و سنگ جادو

صونا ص

جیمز گفت: دیگه رسیدی… خیلی نزدیک شدی. ما… خیلی به تو افتخار می کنیم.
-درد داره؟
این پرسش کودکانه پیش از آنکه هری بتواند خودداری کند از دهانش بیرون پریده بود.
سیریوس گفت: مردن؟ هیچ دردی نداره سریع تر و آسون تر از به خوب رفتنه.
لوپین گفت: تازه خود اون می خواد که این کار به سرعت انجام بشه. می خواد زودتر تموم بشه.
هری گفت: دلم نمی خواست بمیرین… متاسفم…
هری بی اختیار این کلمات را بر زبان آورده بود. اما بیش از همه روی سخنش با لوپین بود و لابه کنان حرف می زد.
– اونم درست بعد از تولد پسرتون…ریموس متاسفم.
لوپین گفت: منم متاسفم. متاسفم که هیچ وقت نتونستم بشناسمش… ولی اون می فهمه که برای چی مردم و امیدوارم که بفهمه سعی داشتم دنیایی بسازم که پسرم در اون زندگی سعادتمندانه ای داشته باشه.

هری پاتر و یادگاران مرگ ترجمه ی ویدا اسلامیه صفحه ی ۷۹۹ و ۸۰۰

مودی چشم بابا قوری

هاگرید مثل برق از پله ها پایین می دوید،چتر صورتی گلدارش را در هوا تکان می داد و نهره می زد:
اذیتشون نکنین،اذیتشون نکنین!
-هاگرید،نه!
هری هر چیز دیگری را از یاد برد:
به سرعت از زیر شنل بیرون آمد و دولا دولا جلو دوید تا از طلسم هایی که تمام سرسرا را روشن می کردند در امان بماند.
-هاگرید،برگرد!
اما هنوز نیمی از فاصله اش با هاگرید را طی نکرده بود که آن اتفاق را به چشم خود دید:
هاگرید در میان عنکبوت ها گم شد و هیولاها با جنب و جوش عظیمی،با جنبش خروشان بر همی،در برابر هجوم طلسم ها،عقب نشینی کردند و هاگرید از لا به لای دست و پایشان از نظر ناپدید شد.
-هاگرید!

شهریار دادرس

اسنیپ کف اتاق خواب سابق سیریوس زانو زده بود . وقتی نامه ی قدیمی لی لی را می خواند اشک از نوک بینی عقابی اش سرازیر بود. صفحه ی دوم نامه را چندین کلمه تشکیل می داد : با گلرت گریندل والد دوست شده باشد . من که شخصا فکر می کنم حافظه ش تحلیل رفته .