فقط ۲۰ روز باقی مانده: بخش های به یاد ماندنی از کتاب های هری پاتر

قبلا اعلام شده بود که دوم تیر به خاطر ویژه برنامه دمنتور برای پاترمور، نقل قول در سایت قرار نمی گیرد. امروز هم از دوستان عزیزی مانند gh.jojo، میترا و Arra sails عذرخواهی می کنم که نقل قول هایی که ارسال کرده بودند، به خاطر تکراری بودن در سایت درج نشد.

اگر نقل قولی تکراری درج شده، تذکر دهید.

میلاد م.علیزاده

– من زنده م … تا وقتی اون زندست؟ ولی فکر می کردم بر عکس اینه ! فکر می کردم هر دومون باید بمیریم یا شاید جفتش یکیه ؟ پس تو ضیح بدین … بیشتر توضیح بدین
هری این را گفت و دامبلدور لبخند زد.
– تو هفتمین جان پیچ بودی هری، جان پیچی که اون به هیچ وجه قصد ساختنش رو نداشت. روحشو چنان بی ثبات و نا پایدار کرده بود که وقتی مرتکب اون اعمال شرارت بار ناگفتنی شد ، یعنی قتل پدر و مادرت و اقدام برای کشتن یه کودک ، روحش از هم دریده شد . اون چیزی که از اون اتاق گریخت حتی از اون چیزی که خودش فکر می کرد هم حقیرتر و ضغیف تر بود . اون فقط جسمشو در اون خونه جا نگذاشت . بخشی از وجودشو از دست داد که به تو چسبیده بود ، به قربانی مفروضی که زنده موند . و حلاصه دانشش به طور تاسف انگیزی ناقص موند هری ! ولدمورت به خودش زحمت درک چیزی رو نمیده که از نظرش ارزشی نداره . ولدمورت از جن های خونگی ، از قصه های کودکان ، از عشق و وفاداری و معصومیت هیچی نمی دونه و قادر به درکشون نیست . هیچی نمی دونه . نمی دونه در همه این چیزها قدرتی نهفته ، قدرتی که دور از دسترس هر جادوییه و به درک این حقیقت نایل نشده. اون خون تورو گرفت چون باور داشت که خونت قدرتمندترش می کنه . اون بخش کوچکی از جادویی رو وارد بدنش کرد که مادرت با مردنش برای نجات تو ، در وجودت ودیعه گذاشت . بدن ولدمورت ، ایثار اونو زنده نگه میداره و تا زمانی که اون جادو زنده بشه ، تو هم زنده می مونی به علاوه ی آخرین امید ولدمورت برای خودش.

هری پاتر و یادگاران مرگ جلد دوم ، فصل ۳۵، کینگزکراس ، ترجمه ویدا اسلامیه

Aragorn

اگرچه همانند یک مصیبت کوچک بود اما هری لبخندی به لب داشت و دستش را برای آلبوس تکان می داد و همچنان به پسرش که به آرامی از او دور می شد نگاه می کرد.
آخرین رد بخار در هوای پاییز از بین رفت.قطار از پیچی گذر کرد.دست هری همچنان به نشانه خداحافظی بالا بود.
جینی زیر لب گفت:نگرانش نباش،مشکلی براش پیش نمیاد.
هری نگاهی به جینی انداخت و دستش را با حواس پرتی پایین آورد و زخم روی پیشانی اش را لمس کرد.
– می دونم که همین طوره
نوزده سال بود که هری دردی را در آن زخم حس نمی کرد.همه چیز رو به راه بود.

ترجمه محمدنوراللهی-کتاب هفتم-فصل آخر-نوزده سال بعد

رومینا.ا

هری:پروفسور چند تا چیز دیگر هست که میخوام بدونم،البته اگه اشکالی نداره…میخوام حقیقت رو بدونم.
دامبلدور آهی کشید و گفت:
حقیقت!حقیقت هم زیباست هم وحشتناکه…برای همین وقتی آدم با حقیقت سر و کار دارره باید خیلی احتیاط کنه.

فصل هفدهم کتاب هری پاتر و سنگ جادو:

ققنوس (N N)

مک گونگال : دامبـلــدور ، نمیشه یه جوری این اثر زخم رو از بین ببریم ؟
دامبـلدور : حتی اگر هم می شد من اقدامی نمی کردم . جای زخم ها ممکنه یه روزی مفید باشن.

جلد یک/ فصل اول / ص ۲۳