فقط ۱۸ روز باقی مانده: نقل قول های زیبا از کتاب های هری پاتر

محمد امیری

اکنون چهره ی ابرفورث حالت کاملا خطرناکی به خود می گرفت.

-گریندل والد اومد، و بالاخره برادرم همتایی داشت که باهاش حرف بزنه،کسی که به اندازه ی خودش باهوش و با استعداد بود.دیگه مراقبت از آریانا در مرحله ی دوم اهمیت داشت و اونا نقشه هاشونو برای پی ریزی یه نظام جادوگری جهانی یا گشتن دنبال یادگار ها یا هر چیز دیگه ای رو که اون همه علاقه مندشون کرده بود و در سر می پرورندند.برنامه های عظیمی به نفع نژاد جادوگری داشتند و اگه از دختر جوونی غافل می موندن ، چه اهمیتی داشت؟آخه آلبوس داشت در جهت منافع مهم تر فعالیت می کرد.اما چند هفته که از کارهاشون گذش دیگه طاقتم تمام شده بود ، وقت برگشتنم به هاگوارتز بود برای همین بهشون گفتم،رک و راست به هر دوشون گفتم،همین طوری که به تو دارم میگم.ابرفورت مستقیم به هری نگاه کرد و گفت:بهشون گفتم همین الان این کار ها رو بزارید کنار،شما که نمیتونین اریانا مراقبت کنید یا اونو با برنامه هاتون جا به جا کنید پس…….

امیر.ص

*آواداکداورا!
اکسپلیارموس!
*صدای انفجاری مثل صدای شلیک توپ بلند شد و شعله های طلایی رنگی که میانشان
پدیدار شد،نشانگر برخورد طلسم هایشان بود.

از جای دوردستی صدای جرکت بد عنق در طول راهرو ها را میشنیدند که آهنگ
پیروزمندانه خودش را میخواند:

بردیمشون بردیمشون خرد و خمیر کردیمشون
پاترجونم هستی تو تک ولدی چی شد رفت به درک
بچه ها بیاین شادی کنیم بازی وطنازی کنیم

هری پاتر و یادگاران مرگ

آریانا

هری در حالی که با لباس روی تختش دراز می کشید و به بالا خیره شده بود گفت:((نمیدونم)).او هیچ کنجکاوی ای در مورد ار.ای.بی نداشت.حتی شک داشت که هرگز دوباره احساس کنجکاوی کند.همان طور که دراز کشیده بود ناگهان متوجه شد که همه جا ساکت شده.فوکس دیگر نمی خواند.فهمید که فوکس رفته و هاگوارتز را برای همیشه ترک کرده است،درست همان طور که دامبلدور مدرسه را ترک کرده بود.این دنیا را ترک کرده بود و هری را ترک کرده بود.

هری پاتر ۶ (فصل ۲۹ سوگواری ققنوس)

Sami Potter

مگه-تو-روانی هستی؟-
هیچ چیز جز شنیدن آن صدا نمی توانست هری را چنان تکان بدهد و نیروی برخاستن از زمین را در او بدمد.در حالی که به شدت می لرزید تلو تلو خوران بلند شد و ایستاد.رون را در برابر خود دید که لباس هایش خیس آب و چسبیده به بدنش بود ،موهایش تمام صورتش را پوسانده بود،شمشیر گریفندور در یک دستش و قاب آویز آویخته از زنجیر پاره،در دست دیگرش بود.
هری نمی توانست پاسخش را بدهد،آن آهوی نقره ای در مقایسه با بازگشت مجدد رون هیچ بود،هیچ،و هری نمی توانست یاور کند.

هری پاتر و یادگاران مرگ-جلد ۲-فصل نوزدهم-ترجمه اسلامیه