نقل قول های کتاب در ۱۲ روز باقی مانده

م.جابری(REMUS)

هری که نفس نفس می زد گفت:
– سیریوس بهتره که زودتر بری.هر لحظه ممکن به دفتر فیلیت ویک برسن و بفهمن تو فرار کردی.
کج منقار چنگال هایش را به زمین کشید و سرش را تکان داد. سیریوس در آخرین لحظات گفت:
– اون یکی پسره چی شد؟ رون بود؟
– حالش خوب میشه. هنوز به هوش نیومده. ولی خانم پامفری گفت می تونه معالجه ش کنه.برو دیگه زود باش.
ولی بلک هنوز به هری خیره نگاه می کرد گفت:
– چطوری میتونم ازت تشکر کنم…
هری و هرمیون یکصدا فریاد زدند:
– برو
بلک دور زد و گفت:
– دوباره همدیگرو می بینیم.. هری الحق که پسر پدرتی…
با پاشنه هایش به کج منقار فشلری وارد کرد و هیپوگریف بار دیگر بال هاش را باز کرد. هری و هرمیون عقب رفتند. هیپوگریف به پرواز در آمد و به آسمان
رفت. هری به هیپوگریف و سوارش که هر لحظه کوچک تر می شدند خیره نگاه می کرد. انگاه ابری روی ماه را پوشاند و آن ها در دل شب ناپدید شدند.

هری پاتر و زندانی ازکابان فصل ۲۱.صفحه ی۴۷۶

آریا ت

به پیروی از زمزمه ی راهگشای او،آهسته آهسته،شیار های عمیقی بر سطح سنگ پدید آمد. او میدانست که هرمیون میتوانست این کار را با ظرافت و شاید سرعت بیشتری انجام دهد، اما همان طور که خواسته بود گور را به دست خود بکند،میخواست خودش آن مکان را نشانه گذاری کند.وقتی هری دوباره بلند شد روی گور نوشته بود: آرامگاه دابی، جن آزاده.

Hale sahabi

البته که نه هری!متوجه نمیشی؟ ولدمورت خودش بدترین دشمنشو به وجود آورد همون کاری که حاکمین ستمگر در هرجا ی به دنیا می کنن! هیچ وقت به این فک افتادی که حاکمین ستمگر چه قدر از افرادی که سرکو ون میکنن و وحشت دارن؟ همشون اینو میدونن که روزی یکی از قربانیان بسیارشون جلوشون می ایسته و مقابله به مثل میکنه! ولدمورت هم با اونا فرقی نداره!

فصل جان پیچ ها ،صفحه۲۴۹ هری پاتر وشاهزاده ی دورگه