همه چیز ۹ روز دیگر تمام می شود: نقل قول های امروز از کتاب

Ali Ghanipour

هری؟کدوم هری؟
او به دور و برش نگاهی انداخت و تا چشمش به هری افتاد از جا پرید و گفت:
نه بابا!این هری پاتره؟ از دیدنت خیلی خوشحالم.رون خیلی ازت تعریف میکرد…
خانم ویزلی فریاد زد:
پسرهات دیشب با ماشین پرنده رفتن تا خونه هری اینا و برگشتن! باز هم حرفی داری که بزنی؟
جدی؟خوب پرواز میکرد؟م…منظورم اینه که…
آقای ویزلی با دیدن شعله های خشم که از چشم های همسرش زبانه می کشید زبانش بند آمد و گفت:
خیلی کار بدی کردین ، بچه ها.خیلی کار بدی کردین.

الناز پاتر

هری و رون به هم نگاه کردند.جسد ورمیتل را پشت سر گذاشتند و به طبقه ی بالا رفتند.در راه روی باریک و نیمه تاریک به سمت اتاق نشینمن خانه اربابی مالفوی هجوم بردند.بعد با احتیاط قدم پس کشیدند و از سرعت خود کاستند.اهسته پیش خزیدند. اکنون بلاتریکس را میدیدند که روی گریفوک خم شده بود .شمشیر گریفیندور میان انگشتان بلند و استخوانیش میچرخید.هرمیون جلوی پای او روی زمین افتاده بود.کاملا غضبناک
مینمود.بلاتریکس خطاب به گریفوک گفت:خب-نگفتی این شمشیر واقعیست؟.

یادگاران مرگ-املاک مالفوی-فصل ۲۳

ham cullen

اما حتی در حالی که دست و پا می زد تا خود را از چنگ لوپین آزاد کند بخشی از وجودش می دانست که سیریوس پیش از آن هیچ گاه منتظر نگذاشته است … سیریوس همیشه دست به هر کار خطرناکی می زد تا هری را ببیند و به او کمک کند… حالا که هری با تمام وجود نام او را صدا می زد چنان که گویی اگر فریاد نمی کشید عمرش به پایان می رسید و با این وجود سیریوس از زیر تاق نما بیرون نمی آمد تنها توضیحی که وجود داشت این بود که او نمی تواند از آن جا بیرون بیاید… و واقعا…

هری پاتر و محفل ققنوس – جلد سوم – فصل۳۶ – صفحه۳۱۹